از مقوله منفور تا سوپاپ اطمینان

من توی خانواده ای بزرگ شدم که زنهایش پشیزی از ارگاسم نمیفهمند. نسلهای یک مقدار قدیمیترمان حتی سکس را چیز بد و منفور و کار زنهای فاحشه میدانستند و شاید در خلوتشان خدا را سرزنش می کردند که چرا چنین کار چندش آوری را برای تولید بچه ایجاد کرده است. نسلهای یک کم جدیدترمان، مثل مادرم معتقد بودند که باید جلوی مردها وانمود کنند که سکس را دوست ندارند  و هر وقت شوهرشان خواست لختشان کند خجالت بکشند و ناز کنند و بگویند نکن زشته. نسل من اما کم کم سر از تخم در آوردند. دخترخاله ام شهرزاد از همه زود ارگاسم تر بود. یک بار حتی شدت ارگاسمش آنقدر زیاد بوده که به قول خودش کارش به سِرُم و بیمارستان کشیده. که البته بعید میدانم. من مثل شهرزاد اینقدر راحت به ارگاسم دست نیافتم، راستش خیلی هم خوش ارگاسم نبودم که تقی به توقی بخورد جیغم از شدت لذت بزند بیرون. ولی مهم این است که بلخره از یک سنی یادگرفتم چطوری به ارگاسم برسم و من هم به اندازه پارتنرم لذت ببرم. اما یک گروه از نسل من مثل فرشته دختردایی ام، هیچوقت مزه ارگاسم را نچشیدند. فرشته نوزده سالش بود که ازدواج کرد. فرشته نه مثل نسل مادرهایمان ادای انزجار از سکس را درمی آورد ، نه مثل شهرزاد از شدت ارگاسم می رفت زیر سرم.  فرشته الکی جیغ می کشد و ادای لذت بردن در می آورد و وقتی سکس تمام می شود به شوهرش می گوید تو معرکه ای!  وقتی هم که شوهرش یک ماه میگذرد و فشارش نمی دهد، شاکی هم می شود. انگار که دلش برای ادا در آوردنش تنگ می شود.  یک علتش این است که دلش را به همین سکس بخور و نمیر خوش کرده است. شاید هم شاکی شدنش بخاطر ترس است، ترس از اینکه یک زن دیگر زیر شوهرش می خوابد و شوهرش سیر است!  کلن سکس برایش سوپاپ اطمینان شده است و مقوله لذت از ماهیت سکس تبدیل به نقش بازی کردن برای حال کردن طرف مقابل شده است.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

باید بروم

طبق معمول هر شب دوش میگیرم، برای خودم چای آرامش بخش دم می کنم می روم توی تختم و با گوشی ام ور می روم تا خوابم ببرد. ایندفعه که چایم تمام شده بود و رفتم فروشگاه یک بسته دیگر بخرم دیدم دیگر چای مورد علاقه من را نمی آورند، مجبور شدم یک مدل جدید بخرم که اتفاقن خیلی بدبو و بدرنگ است. تخم نمیکنم بخورم. یک مقدار بو می کنم میگذارمش کنار. آرامشی که با اینهمه تلخی بدست بیاید ارزشش را ندارد. آدم حاضر است بخاطر خوشگل شدن درد بکشد، ولی بخاطر آرامش نه. آرامش و تلخی در یک مقوله نمیگنجند. دارم تصمیم میگیرم از این ایالت بروم. بروم پیش خواهر و برادرم. آنها تنها کسانی هستند که هیچوقت آدم را به اره اوره شمسی کوره نمیفروشند. درست است که آنها هم فازهای بسیار پرت و پلایی با من دارند ولی هرچه باشد خواهر و برادرم هستند. اینجا نه رفاقت معنی دارد و نه خویشاوندی. اینجا همه نان به نرخ روز خور و بادمجان دور قاب چین هستند. همه اگوسنتریک و خودمحور! هرجا که بیشتر بتوانند خودشان را مطرح کنند همانجا جول و پلاسشان را پهن می کنند و آنقدر سیریش می شوند که دیگر چاقوهایشان دسته ای نداشته باشد. خر و پف همسایه بغلی حالت تهوع به من میدهد. اصلن یک دلیلی که میخواهم از اینجا فرار کنم همین خر و پف های این مردک است. جز گاییدن دوست دختر گنده بک موقرمزش و تلپ شدن و خرو پف کردن فکر نکنم کار دیگری در زندگی اش انجام دهد. حتی گربه هایش را هم ول می کند خودشان بروند عن و شاش کنند و برگردند. دیروز یک کیسه عن از توی باغچه خانه مان جمع کردم که همه اش عن گربه های آقای کیرکلفت بود. البته من کیرش را ندیده ام ولی وقتی دوست دختر گنده بکش اینقدر موقع سکس جیغ میزند فقط دو دلیل می تواند داشته باشد. یا کیر کلفت است،  یا دختره تنگ است که چنین چیزی امکان ندارد. دختر حشری ای مثل او امکان ندارد تنگ باشد. فکر کس و کون همسایه بهتر از فکر خر و پفشان است. صبح با آقای ف دعوا کردم و آقای ف تا از راه رسید رفت خوابید. من هم توی دلم گفتم کس خارت. دوشم را گرفتم آمدم توی اتاقم چایی ام را بخورم. دلم می خواست یک فنجان شراب بخورم ولی فردا وقت دندانپزشکی دارم. آقای ف از آن آدمهایی است که از جر و بحث متنفر است. وقتی دارم برایش توضیح می دهم که اشتباه کرده قبل از اینکه واقعن متوجه بشود حق با من است یا نه معذرت خواهی می کند. برای من این معذرت خواهی نه تنها احترام آمیز نیست بلکه بسیار زننده و توهین آمیز و برابر با خفه شو است. وقتی ازش خواهش می کنم بجای معذرت خواهی به حرف من گوش کند باز معذرت خواهی می کند، و اینبار کار را خرابتر می کند و می گوید حق با تو است و من آدم احمق بیشعوری هستم که فلان کار را کردم. بعد من باز می آیم به او توضیح دهم منظورش این است که یعنی نمیخواهد این مشکل را حل کند و او هی می گوید :حله عزیزم. و من میگویم چطوری حله؟ و بسیار نا خوشایند این بحث نیمه تمام می ماند و من تصمیم میگیرم با آدمی که اینطوری خودش را به نفهمی می زند دیالوگی نداشته باشم. او نمیخواهد بفهمد ، پس بهتر است برود. من با آدمهایی که تمایلی به فهمیدن ندارند آبم توی یک جوب نمیرود. این شد که تصمیم گرفتم بار و بندیلم را جمع کنم این ایالت را با همه کثافتکاری هایی که سرم آورده است ول کنم بروم. منتظرم نتیجه دانشگاه مشخص شود. اگر قبول نشدم برای همیشه می روم. زندگی در کنار آدمهایی که نان به نرخ روز خورند، یا آدمهایی که مثل آقای ف تمایلی به فهمیدن ندارند متعلق به من نیست. باید بروم.

نوشته‌شده در Uncategorized | 6 دیدگاه

قفس

ریلیشن شیپ مثل یه قفس می مونه. اما قفس داریم تا قفس. مثل وقتی گرسنه ای دور و برت هیچ غذایی نیست ولی توی یه قفس که درش بازه غذاس. میتونی بری توی قفس غذا بخوری، و خیالت راحت باشه که در بازه و هر وقت دلت خواست میتونی بزنی بیرون. خیلی وقتا آدما خودشون هم یه مشت خرت و پرت توی قفس برای خودشون جمع آوری میکنن و دلشون رو به همون خرت و پرت ها خوش میکنن. حالا این خرت و پرت میتونه فرار از تنهایی باشه ، سکس باشه، پول باشه، تفریح باشه و یا همصحبت. ازدواج مثل یک قفل می مونه که در قفس رو روی آدم می بنده . وقتی به خودت اومدی و دیدی تا خرتناق تو قفس گیر کردی هی خودتو سرزنش میکنی که یه لقمه نون ارزش تو قفس موندن رو نداشت.  البته هیچی ارزش تو قفس موندن رو نداره جز عشق، که در مورد اونم شک دارم چون تاحالا تجربه اش نکردم. شاید اونم یه مقوله فاکدآپی از آب دربیاد درست مثل بقیه چیزا. مثلن آقای ف معتقده که بخاطر عشق مونده تو قفس من. من معتقدم که بخاطر سکس موندم تو قفس آقای ف . البته من فقط بخاطر سکس با آقای ف نموندم. اینجا آدما همه تنهان. من از تنهایی نه تنها بدم نمیاد بلکه همیشه آرزو دارم یه روزی برسه که تنها واسه خودم زندگی کنم. بدون هیچ مسولیتی. من اما توی این قفس برای خودم کلی خرت و پرت جور کردم. یه همصحبت که  میشه باهاش نشست یه شبانه روز از نحوه پیدایش آنارشیسم و ساختارگرایی و رئالیسم انتقادی  گرفته تا شبهای شرجی و نمدار متل قو با عطر یاس و نسترن و قلیون و جیگرکی توی  جاده چالوس و میرزاقاسمی و کله پاچه باهاش صحبت کرد. میشه باهاش صادق بود. میشه بی رودروایسی بود. نقش بازی نکرد. ادای آدم قوی ها رو در نیاورد.

البته میشه گفت قفس تا وقتی که درش بازه قفس محسوب نمیشه. شایدم سرپناه محسوب بشه برای روزای بارونی !

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

یه دنیا عشق

دیروز تولدشون بود . فرزانه و پروانه رو میگم. برای هردوشون پیغام تبریک فرستادم. اما دوتا پیغامی که زمین تا آسمون با هم فرق داشتن. به پروانه تبریک تولدش با آرزوی کلی گل و بلبل و شوهر و بچه بغل و ازین کثافتکاریا. برای فرزان اما  یه دنیا عشق فرستادم. یه دنیا عشق برای بهترین رفیق زندگیم. من با فرزانه و پروانه از زمان مدرسه آشنا شدم. دوقلوهایی که نه تنها شبیه هم نیستن، بلکه پرسنالیتی شون هم زمین تا آسمون فرق میکنه. دوستی های کودکی لامصبا بهترین دوستی های عمر آدم میشن. آدم بزرگ میشه و با هرکی دوست میشه تا تقی به توقی میخوره رابطه چنان بهم میخوره که انگار از اولشم وجود نداشته، حتی بدتر! اما دوستیای کودکی اصلن یه چیز دیگه اس، خصوصن اینکه فاز آدما با هم یکی باشه و باهم تغییر کنه. ما یه اکیپ بودیم. از همون اکیپای شیش هفت نفره ای که برای اینکه تو مدرسه قدرت داشته باشی باید واسه خودت درست کنی. فرزان  و خواهرش با هم نمیساختن واسه همین من وسطشون .میشستم. میز آخر! تمام پسربازیا و عشق و حالای باحال زندگیمونو با هم کردیم . وقتی مدرسه  تموم شد و هرکی رفت سر زندگیش، ماها هنوز با هم بودیم. وقتی من با سامان دوست شدم  و سامان رو به دوستام معرفی کردم پروانه خیلی از سامان تعریف میکرد. همه اش میگفت این پسرای خفن رو از کجات درمیاری تو. قبول دارم که از اولش سامان روحیاتش به پروانه بیشتر میخورد تا من. من حوصله ام از پسرای خونسرد و نوترال همیشه سر میرفت. دوست داشتم یکی رو داشته باشم که باهاش هیجان داشته باشم . سامان ساز میزد، همون سازی که پروانه میزد. و همین اونا رو بهم نزدیک کرد. البته من روحمم خبر نداشت که اون دوتا بهم نزدیک شدن. سامان هم به من چیزی نگفت تا اینکه خودم از اونجایی که با هیچکس بیشتر از دوماه دوام نمیاوردم  رابطه ام رو با سامان بهم زدم. یک هفته بعدش پروانه رفت کنسرت سامان و همونجا مخ سامان رو زد و شماره شو داد. خب اگر همونموقع به من میگفت از سامان خوشش میاد من حاضر بودم خودم سامانو واسش جور کنم. اما پروانه اشتباه مسخره ای مرتکب شد. پروانه به همه گفت به من چیزی نگن. من با آقای م ازدواج کردم. بازم چیزی نگفتن. پنج سال از دوستیشون گذشت بازم کسی چیزی به من نگفت تا اینکه یه روز توی خیابون سامان رو با پروانه دیدم . راستش دلیل همه پنهان کاریای پروانه رو هیچوقت نفهمیدم ولی هیچوقت هم برام مهم نبود . من با فرزانه نزدیک تر بودم. اون خیلی وقت بود که شده بود رفیق فاب من و بهترین دوست زندگیم. فرزان و من تقریبن به فاصله زمانی نزدیکی از همسرمون جدا شدیم و همیشه کنار هم بودیم. بعد از اینکه من طلاق گرفتم و خونه جدا گرفتم یه روز سامان با برادرم اومدن کمکم که وسایلمو جابجا کنیم. سامان وقتی داشت میرفت به من یواشکی گفت:پروانه نفهمه من اومدم اینجا کمکت. پرسیدم چرا نفهمه؟ گفت : آتیش به پا میکنه، از وقتی که فهمیده تو جدا شدی همش استرس گرفته که من برگردم سراغ تو. خیلی به من گیر میده. راستش یک لحظه برای خودم متاسف شدم. متاسف شدم که دوست قدیمیم که باهام بزرگ شده منو نمیشناسه. متاسف شدم که کسی که وانمود میکنه دوست منه انقدر عامی و مثل آدمای تیپیکال بیسواد ایرانی فکر میکنه.  فرزان رفت سراغ پروانه. بهش گفت تو با این رفتارت به منم توهین کردی. تو با این افکارت به همه ما به دوستی به واژه رفاقت توهین کردی. تا وقتی معذرت خواهی نکردی دیگه روی منم حساب نکن.  فرزانه برای من یک دوست ارزشمنده. از اون دوستایی که تو این دنیا خیلی کم میشه پیداشون کرد.میشه هشتاد سال عمر کرد و آخرم پیداشون نکرد. میشه همیشه از همه کیر خورد و همیشه فکر کرد که رفاقت ینی همین. چهار روز میری عشق و حال و عیاشی، بعدشم کم کم از زندگی هم محو میشین و انگار از اولشم نبودین. میشه همیشه با همین فکر مسموم و مریض دنبال دوست گشت و رفاقت رو تعریف کرد. میشه هم مثل من فرزان رو پیدا کرد و همیشه بعنوان دوست حفظش کرد، و تولدش محبت آمیزترین تبریک دنیا رو تقدیمش کرد.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

با احتیاط عبور کنید

یادم رفته بود بگویم که آقای ف دو ماه پیش پایش را عمل کرد. پایش بخاطر یک تصادف قدیمی آسیبی دیده بود که بیشتر اوقات درد میگرفت. از وقتی عمل کرده روی کاناپه می خوابد که یک وقت من در خواب به پایش لگد نزنم. تنهایی خوابیدن توی تخت، بهشت من است. من عاشق این هستم که هیچکس کنارم نفس نکشد، تکان نخورد، گاهی خروپف نکند و من را بدخواب نکند. از حرارت بدن آدمها گرمم می شود و نصفه شب کلافه می شوم. آقای ف اما دلش برای کنار من خوابیدن تنگ شده است. دیشب نصفه شب سرفه می کردم و آقای ف چهاردست و پا در تاریکی یک بطری آب برای من آورد و رفت. آقای ف قرص های مسکنی می خورد که چیزی تو مایه های تریاک است. وقتی می خورد نعشه می شود و هی به قول خودش چرت مرغوب می زند. وقتی هم راست می کند دیگر نمی خوابد. دیشب یکی از مزخرف ترین سکس های زندگی ام را داشتم. آقای ف قرص لعنتی اش را خورده بود. سکس با هیجان شروع شد و بعد از نیم ساعت متوجه شدم که آقای ف مطابق معمول ارضا نمی شود. بعد از چند دقیقه کلن حس سکسی من از بین رفت و فقط منتظر شدم تمام شود. بعد توی دلم گفتم تا ده می شمرم و اگر نیامد بهش می گویم تمامش کنیم. تا ده شمردم . نیامد. باز توی دلم گفتم بنظر می رسد دارد می آید. یک بار دیگر تا ده می شمرم و اگر نیامد آنوقت می گویم بس است. خلاصه تنها سکسی بود که من همش داشتم ده تا ده تا تاصد می شمردم و فقط منتظر بودم مردی که روی من افتاده و از شدت زور زدن خیس عرق شده و عاجزانه منتظر است آبش بیاید ارضا شود. آخرش هم نشد. از اینکه کوتاه نمی آید خنده ام گرفته بود. گفتم من دیگه سابیدگی گرفتم ولش کن.  همانطور که نفس نفس می زد افتاد روی تخت و گفت من داشتم حال می کردم. گفتم: ولی من نه ! و همانطور که می خندیدم رفتم دوش بگیرم. حالا فکر این سکس نامرغوب وسط چرت های مرغوب آقای ف حال من را از سکس بهم می زند. تجربه سکس خیلی به میزان ترن آن شدن یا ترن آف شدن آدمها ارتباط دارد. گاهی آدمها با یک تجربه سکسی مرغوب تا چندین برابر حشرشان زیاد می شود. حتی ممکن است بارها به یاد آن سکس خاص جق بزنند. یا هر وقت آن آدم که آن تجربه خاص را با او داشتند می بینند سه سوته ترن آن شوند. اما یک تجربه کیری سکسی آدم را برای مدتی ترن آف می کند. حداقل در برابر آن کسی که آن تجربه کیری را برایشان بوجود آورده است. پس خواهشمند است در شروع سکس عجله نکنید. چرا که ممکن است همین عجله باعث شود آن سکس ، آخرین سکستان با آن آدم شود. حداقل برای مدتی طولانی

نوشته‌شده در Uncategorized | 6 دیدگاه

یک نفس عمیق

یادم نمی آید تا قبل از دیروز، آخرین روزی که اینقدر عمیقن شاد شده بودم چه زمانی بود. روز عروسی ام با آقای م ؟ آن روز هیچ احساسی نداشتم. حتی راستش یک مقدار عصبی و بی حوصله بودم.  روز به دنیا آمدن دخترم؟ نه. فقط از یک موجود جدیدی که اصلن نمیشناختمش ترسیده بودم. دیروز از وقتی که خبر توافق هسته ای و امید به برداشته شدن تحریم ها را خواندم، یک نفس عمیق کشیدم و زدم زیر گریه. گریه ای که شاید سالها توی دلم نگه داشته بودم و از ترس اینکه اوضاع بدتر از این هم بشود، قورتش داده بودم، نگهش داشته بودم برای روز مبادا.  دیروز من بعد از سالها آن گریه ای که همیشه قورت داده بودم را بالا آوردم و درست مثل وقتهایی که بعد از بالا آوردن حال آدم خوب می شود و آدم سبک می شود حالم خوب شد. جوک هایی که در حالت عادی فقط می خواندم و توجهی به آنها نمی کردم دیروز آنقدر من را خنداندند که اشکم سرازیر شده بود. واقعن فکر می کردم خنده دارترین جوک هایی هستند که تا بحال  شنیده ام. به دوستهایم تلفن می کردم و با هم به آن جوک ها می خندیدیم. آنقدر که حتی شب هم از شدت خنده نمی توانستم بخوابم.  آقای ف از اولش موضوع موافقت هسته ای را جدی نگرفت. به جوکهای من هم نخندید. گفت اصلن خنده دار نیستند. من اهمیت ندادم .خواستم دوستهایم را خبر کنم با هم شامپاین باز کنیم. آقای ف معتقد بود من ساده لوح هستم و همه این سیاه بازی ها را باور کرده ام. من اما سبک شده بودم و خوشحال. فیلم جشن گرفتن آدمها را در خیابان می دیدم و میزدم زیر گریه. خیلی از دوستهای امریکایی ام تعجب کرده بودند که یک توافق سیاسی چرا اینقدر من و بقیه را هیجان زده کرده است و می گفتند این نشان می دهد چقدر ایرانی ها از این تحریم ها سختی کشیده اند. سختی هایی که حتی خودشان هم نقشی در انتخابش نداشته اند. بهرحال من دیروز خوشحال بودم. همه آنهایی که در زندگی ام کونی بازی درآورده بودند را بخشیدم و ولشان کردم بروند سر کونی بازی درآوردن سر بقیه. دوست دوران نوجوانی ام از وگاس زنگ زد و دعوتم کرد بیست و چهارساعت بروم وگاس عیاشی تا قبل از مرگم همه عیاشی های دنیا را تجربه کرده باشم. او هم پا به پای من به آن جوک ها خندید. حتی گفت بیست و پنج سال بود اینطوری نخندیده بود. بعد به من پیشنهاد داد تخمک هایم را اهدا کنم چون ژن خفنی دارم و هرچه سنم می رود بالاتر خوشگلتر و باهوشتر و باحال تر می شوم. میگفت امکان این وجود دارد که علتش این است که من ژن مردانه زیاد داشته باشم چون این صفت  مردانه است. البته بعید هم نیست اینطور باشد. چون همیشه مرد ها با من راحت تر کنار می آیند. آقای ف اما همینطور به خوشحالی های من پوزخند زد. من به آقای ف گفتم از آدمهای محافظه کار و رادیکالیسم  افراطی   مثل او خوشم نمی آید.   آقای ف داشت حوصله من را سر می برد. دلم می خاست ازش خاهش  کنم برود خانه خودش و چند روز دم پر من نپرد و یأس فلسفی اش را برای خودش نگه دارد چون من دلم نمی خواهد این خوشحالی را به گوه بکشم،  ولی یادم آمد ما با هم همخانه هستیم. برای همین تصور کردم او در اتاق وجود ندارد و خودم تنهایی شادی کردم. شادی ای که خیلی وقت بود دلم برایش تنگ شده بود. خیلی وقت

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه

اولد فَشن

من همیشه در فکر بودم که آقای ف چرا با من مانده است؟ چون من حتی یک صفت از صفتهایی که او دوست دارد را ندارم. او عاشق آدم های پرانرژی ، مثبت نگر و امیدوار است و این وسط من بدترین گزینه ممکن بودم. البته از آنجایی که من از آن آدمهایی نیستم که سوالهایم را در دلم نگه دارم و از ترس اینکه کسرشانم بشود مطرحشان نکنم، یکبار از آقای ف پرسیدم چرا با من مانده است. بعد خودم سریعن چند تا آپشن جلویش گذاشتم که بجای دوستت دارم و عاشقتم یک جواب منطقی به من بدهد. آقای ف دفعه اول تنها جوابی که داد این بود : تو نمیدانی دوست داشتن یعنی چه، پس چرا من به تو توضیح بدهم؟ خب مسلمن من قانع نشدم و پرسیدم چرا کسی که اینقدر با خواسته های تو متفاوت است را دوست داری؟ بعد آقای ف گفت آنموقع که عاشق من شده من خیلی به ظاهر پرانرژی و هم فاز با او بودم. بعد کم کم متوجه شده که آن پوسته بیرونی من بوده که هنوز هم از دید آدمهای یک مقدار دورتر، من همینطور بنظر می رسم.

اما من فکر می کنم آدمها می توانند همانطور که حرفشان را پس می گیرند، احساسشان را هم پس بگیرند. کسی مستوجب عذاب نیست که با کسی که شاد نیست بماند. آقای ف اما خیلی عصبانی می شود. احساس می کند من آدم مزخرف و بی احساسی هستم . من اذعان دارم که هر جفتشان را هستم. اما همیشه فکر می کردم مزخرف بودن یک صفت معمولی است که همه کم و بیش میزانی از آن را دارند. اما بعد از آشنایی با آقای ف متوجه شدم که آدمهایی هم هستند که بر خلاف تصور من اصلن مزخرف نیستند. این آدمها بیشتر آدمهای اولد-فَشن هستند. آدمهایی که عاشق می شوند. آدمهایی که برای نگه داشتن عشقشان مبارزه می کنند. آدمهایی که ما بهشان میخندیم و میگوییم  دهه چهلی! آدمهایی که نه تنها حرفشان، بلکه قولشان وحتی احساسشان را پس نمی گیرند. آدمهایی که وقتی با آنها خوابیدی برایشان تکراری و معمولی نمی شوی.  آدمهایی که هرچقدر به تو نزدیک تر می شوند و لایه های درونی تر وجودت را کشف می کنند، بجای اینکه دماغشان را بگیرند و دُمشان را روی کولشان بگذارند و بروند، تو را در آغوش می گیرند ، سرت را نوازش می کنند و میگذارند همانجور مزخرف بمانی. درست مثل قبل از اینکه آنها کشفش کنند.

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه