اولد فَشن

من همیشه در فکر بودم که آقای ف چرا با من مانده است؟ چون من حتی یک صفت از صفتهایی که او دوست دارد را ندارم. او عاشق آدم های پرانرژی ، مثبت نگر و امیدوار است و این وسط من بدترین گزینه ممکن بودم. البته از آنجایی که من از آن آدمهایی نیستم که سوالهایم را در دلم نگه دارم و از ترس اینکه کسرشانم بشود مطرحشان نکنم، یکبار از آقای ف پرسیدم چرا با من مانده است. بعد خودم سریعن چند تا آپشن جلویش گذاشتم که بجای دوستت دارم و عاشقتم یک جواب منطقی به من بدهد. آقای ف دفعه اول تنها جوابی که داد این بود : تو نمیدانی دوست داشتن یعنی چه، پس چرا من به تو توضیح بدهم؟ خب مسلمن من قانع نشدم و پرسیدم چرا کسی که اینقدر با خواسته های تو متفاوت است را دوست داری؟ بعد آقای ف گفت آنموقع که عاشق من شده من خیلی به ظاهر پرانرژی و هم فاز با او بودم. بعد کم کم متوجه شده که آن پوسته بیرونی من بوده که هنوز هم از دید آدمهای یک مقدار دورتر، من همینطور بنظر می رسم.

اما من فکر می کنم آدمها می توانند همانطور که حرفشان را پس می گیرند، احساسشان را هم پس بگیرند. کسی مستوجب عذاب نیست که با کسی که شاد نیست بماند. آقای ف اما خیلی عصبانی می شود. احساس می کند من آدم مزخرف و بی احساسی هستم . من اذعان دارم که هر جفتشان را هستم. اما همیشه فکر می کردم مزخرف بودن یک صفت معمولی است که همه کم و بیش میزانی از آن را دارند. اما بعد از آشنایی با آقای ف متوجه شدم که آدمهایی هم هستند که بر خلاف تصور من اصلن مزخرف نیستند. این آدمها بیشتر آدمهای اولد-فَشن هستند. آدمهایی که عاشق می شوند. آدمهایی که برای نگه داشتن عشقشان مبارزه می کنند. آدمهایی که ما بهشان میخندیم و میگوییم  دهه چهلی! آدمهایی که نه تنها حرفشان، بلکه قولشان وحتی احساسشان را پس نمی گیرند. آدمهایی که وقتی با آنها خوابیدی برایشان تکراری و معمولی نمی شوی.  آدمهایی که هرچقدر به تو نزدیک تر می شوند و لایه های درونی تر وجودت را کشف می کنند، بجای اینکه دماغشان را بگیرند و دُمشان را روی کولشان بگذارند و بروند، تو را در آغوش می گیرند ، سرت را نوازش می کنند و میگذارند همانجور مزخرف بمانی. درست مثل قبل از اینکه آنها کشفش کنند.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بازی با بچه ها

آقای م همیشه هرجا مینشست از من شکایت میکرد. البته این کاریه که نود درصد مردا و زن های متاهل میکنن، اما آقای م یه اشتباه بزرگ میکرد. اشتباهش این بود که  علیرغم اینکه درست میگفت ولی انقدر به دلایل احمقانه استناد میکرد کسی حرفش رو باور نمیکرد. وقتی میدید همه بهش میگن اشتباه میکنه، سعی میکرد اینبار بره تو نخ حرکات من و تمام جزيیات کارای منو تو ذهنش بخاطر بسپره. مثلن برای اینکه به همه ثابت کنه من آدم خودخواهی ام، میگفت: ماشینشو جای ماشین من پارک میکنه، کیسه زباله سیاه استفاده نمیکنه،  با صمیمی ترین رفیق من که از قضا پسردایی خودش بوده معاشرت نمیکنه، زنگ زده گفته من نامزدی تو نمیام . آخرش یه روز دلم براش سوخت. بهش گفتم ببین، لازم نیس بری تو جزئیات کارای من. جزئیات بنظر همه بی ارزش میان بخاطرش حاضر نیستن وقت صرف کنن. مثلن هیچکس حاضر نیس بیاد منو راضی کنه که کیسه زباله سیاه استفاده کنم. اگر میخای آدما رو قانع کنی که من خودخواهم باید از کلیات رفتار من بگی ، مثلن بهشون بگو من توی دنیای تک نفره خودم کسی رو راه نمیدم. مثلن بگو من فقط به فکر خواسته های خودمم.  آقای م نگاهی به من کرد و گفت خودم میدونم چی بگم. اما دفعه بعدش شروع کرد همه چیزایی که خودم بهش یاد داده بودم رو گفت. و شروع کرد ترحم آدما رو به سمت خودش جذب کردن. و از این بابت احساس آرامش و رضایت میکرد.

استراتژی من در مبارزه با آدمای خاله زنک همینه: بذار ببره ! چون آسون ترین و مفرح ترین مبارزه، مبارزه با آدماییه که دلشون میخاد بقیه رو بر علیه شما تحریک کنن، یا حس ترحم بقیه رو تحریک کنن و از اطرافیانشون احساس پذیرفته شدن بگیرن. آدمایی که نصفه شبی شال و کلاه میکنن میرن خونه عمه صغرا و خاله میترا تا جریان کس و کون دادنای شما رو تعریف کنن و دلشون خنک شه. آدمایی که دفترچه تلفنشونو میذارن جلوشون و از الف تا ی به همه زنگ میزنن که ثابت کنن شما آدم عوضی و لاشی و خارکسده ای هستین. اینا فکر میکنن دارن شما رو میگان درحالیکه در اصل دارن خودشونو میگان . درست مثل وقتی داری با بچه ها مار و پله بازی میکنی و خونه ها رو جوری میشمری که مار نیشت بزنه بری پایین تا بچه ببره.  این آدما گناه دارن. بذارین خوش باشن  .

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

مهاجر

امروز بلخره کوچ کردم به اینجا. وبلاگ قبلی تا چند روز دیگر برای همیشه بسته می شود . دلم برای آن وبلاگ و خوانندگانش تنگ می شود، ولی وقتی پای اسارت وسط باشد باید چمدان را بست و رفت. کسی این وبلاگ را نمی خواند، بنابراین لزومی ندارد برای کسی تبریک سال نو بگذارم. در اینجا بیشتر از وبلاگ قبلی می خواهم بنویسم. اینجا قلمرو جدیدم است. بکر و دست نخورده . عاری از شکارچی های منفعت طلب ! می خواهم تا انتهای این مرتع بتازم.

نوشته‌شده در Uncategorized | 9 دیدگاه