ایست قلبی یک رابطه

بیماری که ایست قلبی کرده و دیگه نبضش نمیزنه نیازمند عملیات احیاست. عملیات احیا هم به اینصورته که یه شوک الکتریکی میدن و به فواصل معین تنفس مصنوعی و پمپاژ دستی قلب توسط ماساژ قلبی. در مورد رابطه مرده هم همینطوره. ماچ و بغل و سکس های خفن توی وان حموم با شمع و شراب  و مسافرت  های رمانتیک مثل تنفس در یک هوای خوب و مفرحن که برای هر رابطه ای  لازمه، البته تا زمانی که توانایی تنفس داره. رابطه مرده که دیگه حتی نبضی برای طپیدن نداره  چطوری میتونه از تنفس در هوای خوب زنده بشه؟ رابطه مرده نیاز به شوک داره ، و اگر قصد زنده شدن داشته باشه با همراهی یک سری عملیات احیای خاص میشه به زندگی برش گردوند. این شوک خیلی وقتها شوک جداییه. گاهی یک بیماری سخت و یا یک حادثه  گاهی هم یه اتفاق خیلی کوچیک . مشکل خیلی از ماها اینه که نمیفهمیم بعد از شوک باید به عملیات احیا ادامه داد. خیلی وقتها هم عملیات احیا رو با عملیات تنفس در فضای مفرح اشتباه میگیریم و رابطه ای رو که هنوز نیازمند تنفس دهانیه  میندازیم تو یه  سفر رمانتیک یا یه وان پر از گل رز با شمع و موزیک و میگیم لذت ببر.

من همیشه اصرار شدیدی داشتم که آدمایی که باهاشون رابطه دارم حداقل هوششون در حد خودم باشه  و جالب اینجاس که هیچوقت هم هیچ کس رو در حد خودم نمیدیدم. اشکال کارم اینجا بود که بمحض اینکه بهم ثابت میشد طرف هوشش از من کمتره احساس انزجار از راه رفتن کنار اون آدم بهم دست میداد و بدون اینکه بخوام با اظهار نظرهام نسبت به حرفها و کاراش اعتماد بنفسشو تخریب میکردم. آدمای اطراف من به خودشون میومدن میدیدن تنها فاز زندگیشون این شده که به من ثابت کنن اوناهم باهوشن. آدمایی مثل آقای م بعد از یه مدت کم میاوردن و میرفتن سر وقت کسی که همش تقدیرشون کنه و ببرتشون اون بالاها. آقای ف اما کم نیاورد. کنار من موند توی خودش رفت ولی حتی وقتی بهش گفتم بنظر میرسه زیاد خوشحال نیستی من اگر جای تو بودم میرفتم سر وقت یک نفر که میتونه خوشحالم کنه، رفت توی تراس یه سیگار روشن کرد و هیچی نگفت.

 یه روز که داشتم با خانم آ حرف میزدم شروع کرد از دوست پسرش ، آقای ش،  گله کردن. میگفت اعتماد بنفس منو از بین برده از بس ازم ایراد گرفته.  و تمام توصیفاتی که از کارای آقای ش میکرد دقیقن رفتارهایی بود که من با همه میکردم. منم همش غلط آدما رو میگرفتم. منم  مثل آقای ش آدما رو بخاطر اینکه زیاد توی قهوه شون شکر میریختن  یا بخاطر اینکه در خلوتشون عباس قادری گوش میدادن مسخره میکردم. یادم اومد با آقای م هم همیشه همینکارو کردم. موزیک های مورد علاقه اش، اشتباهات لفظیش، و یا نشسته خوابیدنش و هر کاری که در زندگی مشترکمون انجام میداد همیشه از نظر من فقط تلاش حقارتبار یک هالو بود برای اثبات هالو نبودنش. احساس کردم خودم هم به اندازه آقای م وحشتناک بودم. من حتی از آقای م هم مخربتر بودم، فقط فرق من این بود که اونقدر نامحسوس و طی سالیان دراز این بلا رو سر اطرافیانم میاوردم که حتی خودشونم نمیفهمیدن چرا با من خوشحال نبودن. فقط هر وقت هر کسی از مثلن آقای م میپرسید زن به این خوبی و خوشگلی و باهوشی داری چرا میری سراغ یکی دیگه آقای م گوز پیچ میشد و میگفت من زنی میخام که از خودم کمتر باشه.

این شوک به من خیلی چیزا فهموند. من با دخترم ، با مادر و پدر و همه خانواده ام همینکار رو کردم و هیچوقت هیچکس به من نگفت چه مرگمه که همیشه تنهام. من دو راه کزایی بیشتر پیش روم نبود. یا برم بگردم تا شاید یه روز یه کسیو پیدا کنم که  از من بالاتر باشه که من تخم نکنم ازش ایراد بگیرم (که البته بعید نبود در چنین شرایطی اونآدم بلایی که من سر بقیه آوردم رو سر خودم بیاره) دوم اینکه به کسی که با وجود تمام رفتارهای کیریم کنارم مونده اعتماد کنم و بذارم هرجوری که دلش میخاد زندگیشو بکنه. کار سختی بنظر نمیومد اینکه بشینم و بدون اینکه شکر ریختن توی قهوه اش رو مسخره کنم از قهوه خوردن لذت ببرم. چون آخرشم این من نیستم که مجبورم اون قهوه ای که مثل شیرعسل شیرینه رو بخورم. اجازه بدم که  آدمای اطرافم اشتباه کنن همونطور که به خودم این اجازه رو میدم.   هنوزم وقتی آقای ف یه چیزی رو اشتباه میگه سریع برمیگرده به من نگاه میکنه ببینه عکس العمل من چیه و تعجب میکنه که من چرا بدون اینکه غلطشو بگیرم به ادامه حرفش گوش میکنم  و به تنها چیزی که فکر میکنم اینه که عملیات احیای من اینه که گندی رو که به اعتماد بنفسش زدم رو باید خودم جمع و جور کنم.

تنها راه نجات یک رابطه قهوه ای بچه دار شدن نیست. بچه ممکنه امید جدیدی به موندن آدما کنار هم بوجود بیاره ولی نمیتونه رنگ رابطه رو عوض کنه. فقط تاریخ انقضاشو تمدید میکنه . همین.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

آخرین بحث

آقای م بدترین اتفاقی بود که  در زندگی عاطفی و خانوادگی من افتاد. آقای م به احساسات اطرافیانش توجه نمی کرد. از دعوا با آغوش باز استقبال می کرد و هیچ وقت هم کم نمیاورد. سرد مزاج و مغرور بود و وقتی یه حادثه وحشتناک برات پیش میومد، اولین نفری بود که پشتت رو خالی می کرد و تازه طلبکار هم بود. البته این بارز ترین صفت آقای م بود. آقای م حتی وقتی اشتباهی می کرد که آسیب بدی به کسی وارد آورده بود، باز هم حق به جانب بود و تازه دو قورت و نیمش هم باقی بود. آقای م از آدمای وحشی صفت و پررو خوشش نمیومد. از آدم مظلومایی که حرف دلشون رو میریختن تو خودشون و در خلوت خودشون اشک میریختن هم بیزار بود. راستش من هیچوقت نفهمیدم آقای م توی زندگیش دنبال چه جور آدمی میگرده ولی به محض اینکه فهمیدم من دنبال اینجور آدما نمیگردم جول و پلاسم رو جمع کردم و از زندگی آقای م گورمو گم کردم. خب البته این اتفاق به همین راحتیا هم نیفتاد. تقریبن بعد از زمانی اتفاق افتاد که متوجه شدم اشتباهات آقای م به همینا محدود نشده و طرف کلن  سرش لالنگ زنای دیگه اس.  البته همه اینا دلیل بر این نیست که من آدم همه چی تموم و خوب و عاقلی بودم و عاری از هر عیبی بودم، ولی در اصل مهم نبود من چی بودم من هرچی بودم یا نبودم کلن در زندگی با آقای م محو شده بودم.

از لحظه ای که از اون خونه اومدم بیرون تقریبن روزی نبود که با تلفن آقای م از خواب بیدار نشم. البته بعضی وقتها هم خواب می موند و یه کم دیرتر زنگ میزد. مثلن وقتی توی اتوبان مدرس در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم. اگر فکر می کنین زنگ میزد دل منو به دست بیاره کاملن در اشتباهین. از لحظه ای که زنگ می زد شروع می کرد با من دعوا کردن در راستای اینکه به من ثابت کنه این من بودم که زندگیمون رو متلاشی کردم و مقصر اصلی طلاق، من بودم. اوایل به حرفاش گوش میدادم و میگفتم فعلن وقت مناسبی نیست بعدن حرف میزنیم و زود قطع می کردم. اما تماسهاش کمتر نشد. بعد شروع کردم به هوچی بازی. داد و بیداد ، و به اون زنایی که باهاش رابطه داشتن دری وری می گفتم و  میگفتم فکر میکنی من خرم؟ به زور میخای به من بقبولونی که من مقصر بودم؟ و اون صداشو بلند تر میکرد و هر دومون به هم چند تا فحش آبدار میدادیم و با اعصاب کیری روزمون رو شروع می کردیم. حتی یه بار که پشت چراغ قرمز داشتم با تمام وجودم بهش میگفتم لاشی جنده باز مادر قهبه، دیدم همه ماشینای اطراف دارن منو نیگا میکنن. راستش واقعن خسته شده بودم. از طرفی تعهد داده بودم تماسهاش رو جواب بدم چون حضانت بچه رو تحت یک شرایطی به من داده بود که این یکیش بود. از طرفی هم دیگه حالم از این بحث به هم میخورد. اون چیزی که واضح بود هر دومون نظرمون یه چیز بود. ولی هر کدوممون روش متفاوتی برای بیانش داشتیم. اون میخاست این حقیقت رو انکار کنه و من اثبات.

تا اینکه یه روز که ماشینمو برده بودم تعمیرگاه آقای م دوباره زنگ زد. داشتم با بهزاد، صاحب تعمیرگاه صحبت میکردم . معذرت خواهی کردم گوشی رو جواب دادم. آقای م دوباره شروع کرد: خیالت راحت شد زندگی مونو از هم پاشیدی؟ همه اش کار تو بود. مقصر تویی. فهمیدی؟ گذاشتم حرفش تموم شه. بعد گفتم: آره مقصر منم ، و معذرت میخام. کل این زندگی رو من از هم پاشیدم و تو کوچکترین تقصیری نداری. ببخشید. آقای م که آچمز شده بود ساکت شد. سکوتش چند ثانیه طول کشید. من که ماجرا برام بامزه شده بود گذاشتم به سکوتش ادامه بده. بعد از حدود بیست ثانیه با مِن و مِن گفت: الان میگی؟ حالا که همه جا آبروی من رفته که من همه چیو خراب کردم؟ گفتم ببخشید. من نامه کتبی مینویسم امضا میکنم و هرکسی گفت تو مقصری این نامه رو بزن تو دهنش. آقای م دوباره ساکت شد و بعد از یه مکث طولانی خداحافظی کرد و گوشیو گذاشت. و این آخرین بحث من و آقای م بر سر تعیین مقصر اصلی طلاقمون بود.

نوشته‌شده در Uncategorized | 8 دیدگاه

طعم مصنوعی خوش بینی

آدما دو گروهن. بعضی آدما از امیدواری خوششون میاد حتی اگر هیچوقت به آرزوشون نرسن دوست دارن همیشه دل خودشون رو الکی خوش کنن که شاید یک روز به آرزوشون برسن. شاید یک روز خونه مورد علاقه شون رو بخرن و لاتاری برنده بشن یا کار و کاسبی شون بگیره و پولدار شن. این آدما معتقدن امیدواری آپشن بهتری از ناامیدیه. مثل این می مونه که تو یه فنجون قهوه گذاشتی جلوت و روی میز نمک هست شکر هم هست. و تو ترجیح میدی توی قهوه ات بجای اینکه نمک رو انتخاب کنی، شکر بریزی تا قهوه ات قابل خوردن باشه  و بتونی از اون قهوه لذت ببری. آدمای گروه بعدی ، منم! من به امیدهای واهی اعتقاد ندارم. من به چیزی که کاملن به وقوعش اطمینان نداشته باشم دل خودمو خوش نمیکنم. من با منطق پیش میرم. منطق من میگه اگر آقای ایکس تا پنجاه سالگی بی پول مونده و بجایی نرسیده و حتی توان اجاره کردن یه خونه دو خوابه رو هم نداره، و اگر کارمنده و هیچ سرمایه ای برای بیزینس کردن نداره، احمقانه ترین کار اینه که فکر کنه اون روز خوب برای اون هم ممکنه برسه. آدمای گروه من، زندگیشون به تلخی میگذره. چون همیشه و همه جاش فقط با تلخ ترین واقعه هستی سر و کار دارن: حقیقت! آدمایی مثل من فکر میکنن قهوه تلخ رو باید همونجوری تلخ سر کشید و سعی کرد حتی الامکان از تلخیش لذت برد.  اما در تاریخچه زندگی آدمای گروه من، همیشه یک اتفاق وجود داشته که طعم مصنوعی شکر رو از چشمشون انداخته.

من وقتی نوجوون بودم بابام همیشه به ما امید میداد که یه روز زمیناش رو میفروشه و ما مولتی میلیاردر میشیم و بقیه عمرمون رو در پول غلت میزنیم. یادمه من و داداشم مینشتیم و از اینکه چه کارایی قراره با پول زمینا بکنیم باهم نقشه میکشیدیم. این شده بود سرگرمی مورد علاقه مون. چون همون تصویر تخیلی باعث میشد به زندگی با چشم دیگه ای نگاه کنیم. یکی دو سال گذشت و من خیلی زود دل از زمینای پدری کندم. یه حسی به من گفت بابا این زمینا رو نمیخاد بفروشه. مارو اسکل کرده که یه مدت زمان برای خودش بخره و ما زیاد تحت فشارش نذاریم. داداشم اما خیلی دیرتر از من دوزاریش افتاد. تا همین  شیش هفت سال پیش هر چند ماه یه بار به بابام میگفت پس زمینا رو کی میفروشی؟ و بابا هم همش براش دلیل میاورد که مشتری زیر قیمت میخاد و من دلم نمیاد زیر قیمت بدم. اما بلخره برادرم هم قطع امید کرد. این قطع امید یکی از پر صدمه ترین اتفاقهای دوران نوجوانی منه. از اون به بعد من به هیچ وعده ای دل خوش نشدم و هیچ وقت به هیچ حرف خوشبینانه ای دل نبستم.

گاهی آقای ف میگفت مغازه من که فروش بره من اینجا یه خونه کنار دریاچه میگیرم و قایق میخرم و شروع میکرد از دکور کردن توی خونه صحبت کردن و من بهش میخندیدم میگفتم حرفش هم حال منو بهم میزنه. ازم میپرسید چرا، میگفتم چون مثل حرفای بابامه. فقط واسه وقت گذروندن و اسکل کردن به درد میخوره. آقای ف اما ناراحت میشد. آقای ف جزو گروه اوله. دوست داره عمرش رو با این امیدها سپری کنه و آخر عمرش هم به خودش بگه خب نشد، ولی عوضش من با خیالش خوشحال بودم و مثل آدمای گروه دوم تلخ زندگی نکردم.

وقتی آقای ف با اطمینان با من شرط بست که من پذیرش میگیرم من خیلی هم مطمئن نبودم.  همیشه در جواب سوالش در مورد اینکه چرا اینقدر به همه چیز بدبینم میگفتم چون بابام هم بهم امید میداد که زندگی ما عوض میشه ولی نشد. آقای ف اما به من میگه تو یه لامبورگینی هستی ! من میگم میتونی ۱۵۰ مایل سرعت بری ، تو میگی من نمیتونم چون بابام یه ژیان بود که بیشتر از ۲۰ مایل نمیتونست بره؟

کم کم داشتم باورش میکردم. کم کم داشتم سعی میکردم ناامیدی ای که بابام ناخواسته به ما تحمیل کرده بود رو فراموش کنم. که اگر پذیرش رو میگرفتم میشد. پذیرش رو نگرفتم. همه چی بدتر شد. از وقتی که بعنوان یکی از ده دانشجوی برتر برای رشته مورد علاقه ام اپلای کردم و قبولم نکردن و بجاش دانشجوی خیلی رده پایین تر رو قبول کردن و به من گفتن تو با این معدل هرجایی بخای میتونی بری حتی میتونی بری ناسا ، یا زهرمار یا هر کوفت دیگه ای، احساس میکنم به روحم تجاوز شده. راستش در یک حالت بهت و ناامیدی قرار گرفتم.  آقای ف که تمام این مدت با اطمینان شرط بندی میکرد که من پذیرش میگیرم، الان فقط بهشون فحش میده و میگه آشغالای نژادپرست. من اما ساکتم. این دفعه اولیه که اینقدر ساکتم. همیشه وقتی ناراحتم در مورد ناراحتیم حرف میزنم. الان حتی حرفی هم ندارم بزنم. حتی گاهی به آقای ف با حالت تمسخر میگم: کام آن ! توقع نداشتی که من جزو سی نفر برتر ایالت باشم که ، ها؟ بعد میخندم ولی درونم عمیقن ناراحت میشم. شاید چون دوست داشتم به امید ایمان بیارم و باز هم نشد.

الان دیگه آقای ف هم برای من به پکیج بابام اضافه شده. البته آقای ف تقصیر نداره. هر کسی با معدل ۴ حق خودش رو میدونه که در الویت باشه نسبت به کسی که معدلش ۳ هست.  الان حتی جرات نمیکنم به دخترم امید بدم که درسم تموم میشه و خونه مورد علاقه اش رو میخرم. چون حتی اگر یک درصد نتونم این کار رو بکنم، خیانتی که بابام در حق ما کرد رو منم در حق دخترم کردم.  امید چیز خوبیه  وقتی به کسی امید میدیم مثل اینه که یک تار مو به موهای سرش اضافه کرده باشیم. خب یه تار مو اضافه تر هم خودش بهتر از بی موییه، اما وقتی اون امیدی که دادیم عملی نمیشه انگار یکی از انگشتاش رو قطع میکنیم. یک تار مو در ازای یک انگشت. مواظب امیدهایی که به آدما میدیم باشیم. آدما در برابر امید خیلی آسیب پذیرن.

نوشته‌شده در Uncategorized | 12 دیدگاه

قهوه ای ، رنگ باب طبع پستون گنده های منتظرفرصت

رابطه ها توی هر فازی یک رنگی ان. فاز اول رابطه، جاذبه اس. توی این فاز همیشه رابطه صورتیه. درست از لحظه ای که اتفاقی یا حتی مخصوصن کوچکترین تماس بدنی بین دو طرف بوجود میاد رنگ رابطه قرمز میشه. توی این فاز مغز آدم و هورمون های آدم کلن کن فیکون میشه و آدم تا با طرف نره تو رختخواب و خودشو خالی نکنه نمیتونه روی ابعاد دیگه پرسنالیتی طرف مقابل تمرکز کنه. وقتی هفت هشت بار طرفشو کشوند توی رختخواب و زیر و بم وجودشو زیر و روش خالی کرد و باهاشون ارتباط برقرار کرد، کم کم رنگ رابطه آبی میشه . توی این فاز دو طرف کاملن از هم ممنونن که به هم حال میدن و احساس صمیمیت میکنن که لخت همدیگه رو دیدن و همدیگه رو گاییدن. اما رابطه همیشه تو فاز صلح و صفا نمی مونه. بعد از مدتی کم کم سرویس های ویژه توی رختخوابی که اوایل بخاطرش از هم ممنون بودن میشه وظیفه شون، و احساس میکنن دارن زیادی خودشونو درگیر یه رابطه معمولی میکنن. این میشه که رابطه کم کم از آبی به زرد میکشه . خیلی از رابطه ها توی همین مرحله زرد بهم میخورن. که البته بهترین و عاقلانه ترین کاره. چون اگر رابطه به زرد کشید و بهم نخورد مرحله بعدی قطعن رنگ قهوه ایه. رابطه که قهوه ای میشه ساکن میشه. ساکن قهوه ای! که کلی هم توجه مگس ها رو به خودش جلب میکنه. یهو به خودت میای میبینی از سر و کول رابطه تون داره مگس بالا میره. از منشی دوستش گرفته تا دختری که توی هواپیما ردیف جلویی صندلیتون نشسته و جدول روزنامه آقا رو قرض میگیره که با شماره تلفنی که روش نوشته پسش بده. توی این فاز همیشه اولش ناخودآگاه حواست پرت مگس ها میشه. شروع میکنی به پروندن مگس. مثلن زنگ میزنی به منشی دوست آقا، و تهدیدش میکنی که اگر پاشو از زندگی شوهرت نکشه بیرون روزگارشو سیاه میکنی. بعد از یه مدت به خودت میای میبینی زندگیت شده مگس پرونی. و هرچی مگس میپرونی مگس های جدید سر و کله شون پیدا میشه. کل زندگیت رو درس خوندی و کار کردی و زندگی تشکیل دادی که حالا مگس های یه رابطه قهوه ای رو بپرونی. مشکلت اینجاس که متوجه نیستی مشکل از مگس نیست. مشکل لوکیشن توست. تو باید از رابطه قهوه ای پاتو بکشی کنار و مگس ها رو به حال خودشون بذاری. بهرحال با اینکه مگس پرونی کلی اعصاب و روانت رو بگا داده ، بازم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس. یه قدم که پاتو بذاری اونور تر متوجه میشی مگس ها دنبال تو نیستن. و تو میتونی زندگیتو بدون ویز ویز مگس ها ادامه بدی. اما خیلی ها هم هستن که سعی میکنن چشماشونو ببندن و فکر کنن مگسی وجود نداره. گوشاشونو بگیرن و فکر کنن صدای ویز ویزی نمیشنون. دماغشون رو به بوی قهوه ای رابطه شون عادت بدن و صبر کنن که تو همون گوه دونی دوام بیارن تا عمرشون به آخر برسه. صرف نظر از هدف این افراد برای انتخاب سخت ترین راه ممکن جهت بقای حیات، این آدما دو راه بیشتر ندارن. یا رنگ رابطه رو عوض کنن که از نظر من همیشه محال بوده، یا یه تجدید نظری در لیست الویت بندی هاشون بکنن، شاید نظرشون در مورد موندن عوض شه. بعضیا هم خیلی بامزه ان،  تا آخر عمرشون دنبال مگسان. به امید اینکه طرفشون یه روزی پیر میشه و کمر گاییدن این و اون رو نخواهد داشت، و رابطه شون از قهوه ای تازه که بسیار مگس پسنده ، به سیاه خشک تبدیل میشه و میتونن حداقل آخر عمرشون رو در آرامش و سرکوفت زدن سپری کنن تا وقت مرگشون برسه.

همه اینا رو داشته باشین تا بعدن براتون بگم که چی شد که کل باورم به اینکه رابطه ای که قهوه ای  شده نمیتونه بغیر از سیاه رنگ دیگه ای بشه  کلن تغییر کرد.

نوشته‌شده در Uncategorized | 12 دیدگاه

چس دود نکن ، فقط خفه شو

اولین باری که سیگار کشیدم دبیرستانی بودم. راستش بیشتر میخواستم جلوی هلما کم نیارم. وانمود کردم منم سیگاری ام. دفعه بعدش که میخاستم با هلما برم بیرون یه پاکت سیگار مور خریدم گذاشتم تو کیفم که اگر نوبت سیگار روشن کردن شد قُپی بیام که من سیگار خودمو فقط میکشم. قبلش حتی نمیدونستم دقیقن سیگار کشیدن چُس دود کردن  نیست. دود رو میدی توی ریه هات، نیکوتین از توی ریه هات وارد گردش خونت میشه و  باعث ترشح اندورفین که هورمون ضد درد توی بدن هست و هورمون های دوپامین و سروتونین که باعث سرخوشی میشن میشه. فقط میخاستم ادای دخترای دبیرستانی باکلاس رو دربیارم و بنظرم تنها راهش این بود که توی کافی شاپ سیگار دستم بگیرم. حتی نمیدونستم که با چس دود کردنم بیشتر باعث تمسخر و خنده اطرافیان میشم.

آدما خیلی وقتا هیچ ایده ای از چیزی که تا بحال ندیدن و تجربه نکردن نمیدونن فقط میخان اداشو در بیارن که کم نیاورده باشن از بقیه. چند روز پیش خبر تصادف یه پورش توی خیابون شریعتی خیلی سروصدا کرد. یه سری رفتن تو پیج دختر جوانمرگ شده فحش و فضاحت نوشتن، و تمام حرص و عقده ای که از بابت چپاول مملکت توسط  لابی بازی های یه مشت حرومزاده که کل سرزمین ایران رو جزو اموال پدریشون میدونن داشتن رو اونجا نثار اون دختری کردن که دیگه حتی وجود نداره که بخونتشون. که البته این عکس العمل از ایرانیا خیلی بعید و دور از ذهن نبود. چیزی که حال آدم رو بد میکنه آدمایی بودن که خواسته بودن ادای آدمای متمدن رو در بیارن و اون جا کامنت گذاشته بودن که : ایرانی جماعت چشم ندارن همدیگه رو ببینن، ایرانی جماعت حسودن، ایرانی جماعت از حسودیشون به پولدارا فحش میدن. و یک نفر هم نبود بهشون بگه هیچ ملتی ، هیچ نژادی، هیچ قومی چشم نداره ببینه یه مشت بیسواد که بیشترین ملک پدری ای که ننه باباشون به ارث گذاشته بودن براشون یه الاغ پیر بوده و سنگین ترین کاری که تو عمرشون کردن روضه خونی بوده الان اینقدر پول دارن که توی هرکدوم از  بانکهای دبی و مالزی و سوییس و آلمان  میلیاردها دلار پول گذاشتن. اینا پولایی که مال مردم بوده رو بالا کشیدن یه آبم روش. معلومه مردم چشم ندارن اینو ببینن.  این آدمایی که سعی می کنن ادای آدمای متمدن کشورهای آزاد رو در بیارن نمیدونن که فرهنگ رو نباید چس دود کرد، باید داد توی ریه و از توی هورمونهای بدنت داد بیرون. واگرنه بیشتر باعث مضحکه دیگران میشن .

من کاری ندارم کی پول ایران رو خورده کی نخورده. قاجار هم خورده ، همه خوردن، ناصرالدین شاه بعنوان یک پادشاه که باید یه مملکت به اون بزرگی رو بچرخونه تنها سرگرمیش اینه بوده که لخت بشینه پایین سرسره و هرکدوم از زنای حرمسرا که از بالای سرسره بتونه جوری سر بخوره بیاد پایین که یه راست دودول ناصرالدین شاه بره تو سوراخش سکه طلا جایزه بگیره. اینا و اونا و همه و همه حق مردم رو خوردن و مردم هم توان نداشتن حقشون رو بگیرن چون تخمشو نداشتن. حساب دو دوتا چهارتاس ! تخم که نداشته باشی کارت میشه فحش دادن به یه مرده که به درد لای جرز هم نمیخوره تنها حسنش اینه که دق و دلیت رو خالی میکنه. ولی خواهشن این فرهنگ برابری و آزادی رو نرو چس دود کن وسط شبکه های اجتماعی. حال آدم بهم میخوره. بتمرگ سر جات ! خفه شو. میفهمی؟ خفه!!!

نوشته‌شده در Uncategorized | 12 دیدگاه

از مقوله منفور تا سوپاپ اطمینان

من توی خانواده ای بزرگ شدم که زنهایش پشیزی از ارگاسم نمیفهمند. نسلهای یک مقدار قدیمیترمان حتی سکس را چیز بد و منفور و کار زنهای فاحشه میدانستند و شاید در خلوتشان خدا را سرزنش می کردند که چرا چنین کار چندش آوری را برای تولید بچه ایجاد کرده است. نسلهای یک کم جدیدترمان، مثل مادرم معتقد بودند که باید جلوی مردها وانمود کنند که سکس را دوست ندارند  و هر وقت شوهرشان خواست لختشان کند خجالت بکشند و ناز کنند و بگویند نکن زشته. نسل من اما کم کم سر از تخم در آوردند. دخترخاله ام شهرزاد از همه زود ارگاسم تر بود. یک بار حتی شدت ارگاسمش آنقدر زیاد بوده که به قول خودش کارش به سِرُم و بیمارستان کشیده. که البته بعید میدانم. من مثل شهرزاد اینقدر راحت به ارگاسم دست نیافتم، راستش خیلی هم خوش ارگاسم نبودم که تقی به توقی بخورد جیغم از شدت لذت بزند بیرون. ولی مهم این است که بلخره از یک سنی یادگرفتم چطوری به ارگاسم برسم و من هم به اندازه پارتنرم لذت ببرم. اما یک گروه از نسل من مثل فرشته دختردایی ام، هیچوقت مزه ارگاسم را نچشیدند. فرشته نوزده سالش بود که ازدواج کرد. فرشته نه مثل نسل مادرهایمان ادای انزجار از سکس را درمی آورد ، نه مثل شهرزاد از شدت ارگاسم می رفت زیر سرم.  فرشته الکی جیغ می کشد و ادای لذت بردن در می آورد و وقتی سکس تمام می شود به شوهرش می گوید تو معرکه ای!  وقتی هم که شوهرش یک ماه میگذرد و فشارش نمی دهد، شاکی هم می شود. انگار که دلش برای ادا در آوردنش تنگ می شود.  یک علتش این است که دلش را به همین سکس بخور و نمیر خوش کرده است. شاید هم شاکی شدنش بخاطر ترس است، ترس از اینکه یک زن دیگر زیر شوهرش می خوابد و شوهرش سیر است!  کلن سکس برایش سوپاپ اطمینان شده است و مقوله لذت از ماهیت سکس تبدیل به نقش بازی کردن برای حال کردن طرف مقابل شده است.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

باید بروم

طبق معمول هر شب دوش میگیرم، برای خودم چای آرامش بخش دم می کنم می روم توی تختم و با گوشی ام ور می روم تا خوابم ببرد. ایندفعه که چایم تمام شده بود و رفتم فروشگاه یک بسته دیگر بخرم دیدم دیگر چای مورد علاقه من را نمی آورند، مجبور شدم یک مدل جدید بخرم که اتفاقن خیلی بدبو و بدرنگ است. تخم نمیکنم بخورم. یک مقدار بو می کنم میگذارمش کنار. آرامشی که با اینهمه تلخی بدست بیاید ارزشش را ندارد. آدم حاضر است بخاطر خوشگل شدن درد بکشد، ولی بخاطر آرامش نه. آرامش و تلخی در یک مقوله نمیگنجند. دارم تصمیم میگیرم از این ایالت بروم. بروم پیش خواهر و برادرم. آنها تنها کسانی هستند که هیچوقت آدم را به اره اوره شمسی کوره نمیفروشند. درست است که آنها هم فازهای بسیار پرت و پلایی با من دارند ولی هرچه باشد خواهر و برادرم هستند. اینجا نه رفاقت معنی دارد و نه خویشاوندی. اینجا همه نان به نرخ روز خور و بادمجان دور قاب چین هستند. همه اگوسنتریک و خودمحور! هرجا که بیشتر بتوانند خودشان را مطرح کنند همانجا جول و پلاسشان را پهن می کنند و آنقدر سیریش می شوند که دیگر چاقوهایشان دسته ای نداشته باشد. خر و پف همسایه بغلی حالت تهوع به من میدهد. اصلن یک دلیلی که میخواهم از اینجا فرار کنم همین خر و پف های این مردک است. جز گاییدن دوست دختر گنده بک موقرمزش و تلپ شدن و خرو پف کردن فکر نکنم کار دیگری در زندگی اش انجام دهد. حتی گربه هایش را هم ول می کند خودشان بروند عن و شاش کنند و برگردند. دیروز یک کیسه عن از توی باغچه خانه مان جمع کردم که همه اش عن گربه های آقای کیرکلفت بود. البته من کیرش را ندیده ام ولی وقتی دوست دختر گنده بکش اینقدر موقع سکس جیغ میزند فقط دو دلیل می تواند داشته باشد. یا کیر کلفت است،  یا دختره تنگ است که چنین چیزی امکان ندارد. دختر حشری ای مثل او امکان ندارد تنگ باشد. فکر کس و کون همسایه بهتر از فکر خر و پفشان است. صبح با آقای ف دعوا کردم و آقای ف تا از راه رسید رفت خوابید. من هم توی دلم گفتم کس خارت. دوشم را گرفتم آمدم توی اتاقم چایی ام را بخورم. دلم می خواست یک فنجان شراب بخورم ولی فردا وقت دندانپزشکی دارم. آقای ف از آن آدمهایی است که از جر و بحث متنفر است. وقتی دارم برایش توضیح می دهم که اشتباه کرده قبل از اینکه واقعن متوجه بشود حق با من است یا نه معذرت خواهی می کند. برای من این معذرت خواهی نه تنها احترام آمیز نیست بلکه بسیار زننده و توهین آمیز و برابر با خفه شو است. وقتی ازش خواهش می کنم بجای معذرت خواهی به حرف من گوش کند باز معذرت خواهی می کند، و اینبار کار را خرابتر می کند و می گوید حق با تو است و من آدم احمق بیشعوری هستم که فلان کار را کردم. بعد من باز می آیم به او توضیح دهم منظورش این است که یعنی نمیخواهد این مشکل را حل کند و او هی می گوید :حله عزیزم. و من میگویم چطوری حله؟ و بسیار نا خوشایند این بحث نیمه تمام می ماند و من تصمیم میگیرم با آدمی که اینطوری خودش را به نفهمی می زند دیالوگی نداشته باشم. او نمیخواهد بفهمد ، پس بهتر است برود. من با آدمهایی که تمایلی به فهمیدن ندارند آبم توی یک جوب نمیرود. این شد که تصمیم گرفتم بار و بندیلم را جمع کنم این ایالت را با همه کثافتکاری هایی که سرم آورده است ول کنم بروم. منتظرم نتیجه دانشگاه مشخص شود. اگر قبول نشدم برای همیشه می روم. زندگی در کنار آدمهایی که نان به نرخ روز خورند، یا آدمهایی که مثل آقای ف تمایلی به فهمیدن ندارند متعلق به من نیست. باید بروم.

نوشته‌شده در Uncategorized | 6 دیدگاه