میز ناهارخوری

داشتم دنبال یه ایمیل میگشتم. یه ایمیل که بعد از اینکه دختزم رو برای تورنومنت شطرنج ثبت نام کرده بودم برام اومده بود و گفته بود که صد دلار اضافه تر پول دادم. منم جواب ایمیل رو داده بودم که خب حالا صددلار منو برمیگردونین یا نه. بعدش دیگه جوابی نیومده بود منم کاملن یادم رفته بود. امروز داشتم با دخترم شطرنج بازی میکردم. یهو یاد صد دلارم افتادم. گشتم دنبال ایمیل. توی اینباکس ها رو گشتم نبود. اما چند تا ایمیل بابت کامنتهایی که خواننده های وبلاگ گذاشتن بود. کامنت رو خوندم بعد اومدم توی وبلاگ تايیدش کنم. یهو دلم برای نوشتن تنگ شد.

فکرم پراکنده تر از اینه که بتونم بنویسم. یه چیزی باید این وسط تغییر کنه. یه چیزی که نمیدونم چیه. حتی نمیدونم درون منه توی رختخوابمه، یا روی کاناپه، یا حتی توی محل کارم افتاده .

یادمه روزای اولی که اومدم امریکا و یه آپارتمان اجاره کردم،  یه روز یه وانت گرفتم رفتم آی کیا و کل لوازم خونه رو در عرض دو ساعت خریدم ریختم تو وانت انداختم وسط خونه. یه میز نهارخوری چهار نفره با چهار تا صندلی ، یه کاناپه و میزی که جلوش میذارن. اینجا بهش میگن کافی تیبل، ولی نمیدونم به فارسی بهش چی میگفتیم. همون موقعش هم نمیدونستم. میز تلویزیون، دراور و تخت. میز نهارخوری رفت اون گوشه اتاق و سال به سال گذشت و ازش هیچ استفاده ای نشد. چون ما روی کانتر آشپزخونه غذا میخوردیم. اما همیشه اون گوشه بود. همه آشغالا و نامه ها و حتی چیزای اضافه میرفت روی اون.  میخواستم کاناپه رو بندازم دور و یه دست مبل کامل بخرم، میز ناهارخوری اون گوشه بود و جا برای مبل ها نبود. میخواستم هر کاری با اتاق نشیمن بکنم، یه میزناهارخوری داشتم که مانعش میشد، خیلی دیر فهمیدم که اونی که زیادیه اونه ، نه چیزایی که میخام بیارم. اما وقتی فهمیدم میزناهارخوری باید بره، فقط یه نصفه روز طول کشید که ردش کردم و رفت و یه دست مبل درست حسابی جاشو گرفت.  و قیافه خونه همونی شد که میخاستم، مرتب و خوب.

الان توی مغزم یه چیزیه مثل میز ناهارخوری. جای همه چیو گرفته . همه جا رو بهم ریخته کرده و مشکل اینجاس توی مغز تاریک تر از اونیه که بشه فهمید اون لندهوری که اتاق رو خفه کرده دقیقن کدوم مادرقهبه ایه.  تا وقتی هم که نفهمی دقیقن چیه، نمیتونی بیرونش کنی، با سکس زیاد و مشروب و کار زیاد و پول زیاد هم خودش گورشو گم نمیکنه. همه رو امتحان کردم.

میدونم دلم برای نوشتن تنگ شده ولی باید اول میزناهارخوری توی مغزمو پیدا کنم..

نوشته‌شده در Uncategorized | 6 دیدگاه

خوابیدن با رئیس بخش ممنوع

الکس رئیس بخش بیمارستان چند وقت پیش اتفاقی یه عکس توی اینستاگرام من دید که من با بیکینی وایسادم و از اون روز هر وقت منو توی بیمارستان تنها گیر میاره میگه دیشب داشتم به شکم سیکس پک تو فکر میکردم. هنوزم همونجوریه؟ این عکسو چند وقت پیش انداختی؟ تو خیلی خوبی خیلی خوب. انقد میگه که این احساس بهم دست میده که یه دست سوم هم داره که توی شلوارش مشغوله  و الانه که آبش بیاد. من لبخند میزنم و چون رئیسمه سعی میکنم مودبانه بهش بگم تو خیلی سوییتی ! ممنونم. تو هم خوبی. بعد راهمو بگیرم و برم. چرا؟ یه قانون نانوشته وجود داره و اون اینه : اگر شغلتو دوست داری ، خوابیدن با رئیس بخش ممنوع! هرچقدر هم تحریک کننده به نظر بیاد، حتی اگر موقع بایوپسی کردن یه مریض وقتی  که روی دستگاه آویزون شدی صورتشو به موهات نزدیک کنه و بهت بگه چه بوی خوبی میدی و نفسش بخوره به گوشت و عضلات واژنت شروع به انقباض بکنن باید سریع به یه چیز دیگه فکر کنی. مثلن به مامانبزرگت که از سرطان مغز مُرد. بعد قیافه مامانبزرگ مرحومت بیاد جلوی چشمت فکر کنی چقدر حال گیری میشد اگرکسایی که داشتن ازش بایوپسی میکردن،  راست کرده بودن و تو فکر کردن همدیگه بودن. راستی گفته بودم که زنا هم راست میکنن؟ عضلات واژن هم درست مثل عضلات پینس منقبض و سفت و دردناک میشن  و زمان میبره که به حالت نرمال خودشون برگردن. مخصوصن واسه من که زیاد تو زندگیم سعی نکردم به حالت نرمال برشون گردونم. همیشه ازشون استفاده بهینه کردم.

اما آقای رئیس عزمشو جزم کرده که حتی یه بارم شده ترتیب منو بده مثلن توی اون اتاق پشتی که دوربین نداره. توی تعطیلات به من هر یک ساعت یه ایمیل میده و ازم میپرسه حالم چطوره، و خدا میدونه که من چقدر احساس حماقت میکنم که با اینهمه نخ و طنابی که بهم میده بازم خودمو میزنم به کوچه علی چپ. بهرحال من برای گذاشتن این قانون نانوشته دلایل زیادی دارم. اول اینکه هرچقدرم لخت کردن رئیس و کشوندنش روی خودت هوس انگیز و غیر قابل چشم پوشی باشه، به محض اینکه رئیس خرش از پل بگذره نمیذاره راحت به کار مورد علاقه ای که بخاطر پیداکردنش هزارتا کون وارو دادی ادامه بدی. بلخره یه پاپوشی پیدا میشه و تو از کادر خارج میشی، چون این اونه که لابی بازی بلده نه تو. دوم اینکه الکس یه مرد خیلی وسواسیه و مردای وسواسی هرچقدرم جذاب و سکسی باشن توی سکس مزخرفن. وقتی یکی به صندلیش یا کامپیوترش دست میزنه ، یه وایپ الکل برمیداره و تمام اون محوطه رو با الکل ضدعفونی میکنه. وقتی یکی از همکارامون تبخال میزنه ، الکس فقط با دستکش توی محوطه راه میره که مبادا اون همکار با دست آلوده به تبخال، چیزی رو لمس کرده باشه. من حتی برام سوال پیش اومده که الکس چطوری میخاد به من دست بزنه. چون کلن هیچکس و هیچ چیزو  بدون دستکش لمس نمیکنه.

بنابراین من ترجیح میدم برایان،  تکنیسین ام آر آی که تازه استخدام شده رو بکنم تا آقای رئیس اونم از نوع وسواسیش. برای من خوابیدن با مردای وسواسی با مورد تجاوز قرار گرفتن فرقی نداره. البته این در مورد زن وسواسی هم صدق میکنه. آدمای وسواسی نه خودشون از سکس لذت میبرن نه میذارن طرف مقابلشون  لذت ببره. وقتی داری زبونتو توی دهنش میکنی، همش داره به باکتریایی که از توی دهنت دارن جفتک چارگوش میزنن برن توی دهنش فکر میکنه، وقتی گوششو با زبونت قلقلک میدی اعصابش خورد میشه که تفی شد، اورال سکس که کلن تعطیله، و اگرم زن باشه موقع ریختن آبت فقط داره حرص میخوره که بدنش کثیف شده. بنابراین قانون دوم من اینه: اگر میخای از سکس لذت ببری ، خوابیدن با آدم وسواسی ممنوع!

نوشته‌شده در Uncategorized | 10 دیدگاه

یک مشت علف

چند سال پیش ، دوران دانشجوییم یه کار نیمه وقت توی یه شرکت تجهیزات پزشکی پیدا کردم که حقوقش به اندازه یه کار تمام وقت بود. اما محیطشو دوست نداشتم. حسابدارش یه پیرمرد عوضی بود که همش با من کل کل میکرد، و آخرشم فهمیدم با وجود اینکه حق بیمه رو از حقوقم کسر می کرده، اسممو توی لیست بیمه رد نکرده و تمام اون سه سالی که اونجا کار کردم سابقه کارم رو از دست دادم. شرکت دیر به دیر حقوق میداد و جای رشدی برای من نداشت. اما از اینکه از اون کار استعفا بدم میترسیدم. می دونستم که هیچ کاری پیدا نمیکنم که اینقدر حقوقش بالا باشه . سه سال من اون شرکت  و اون کار رو تحمل کردم فقط برای اینکه فکر میکردم بهتر از این آشغال ، گیرم نمیاد. تا اینکه یه روز دلمو به دریا زدم و گفتم خدافظ شما! ده روز از استعفام نگذشته بود که یه کار دیگه پیدا کردم. حقوقش کمتر بود، ولی جای پیشرفت توش باز بود. من استخدام شدم و رشد کردم و رشد کردم و توی اون شرکت خیلی بزرگ وارد کننده لوازم یدکی خودرو، دست راست رئیس هیات مدیره شدم.  آدما باید حواسشون باشه به چی چسبیدن. یه وقتایی از روی ترس غرق شدن، چنگ میزنی به یه مشت علف هرز که کنار مرداب درومدن. میدونی این علفا اونقدر قوی نیستن که نجاتت بدن، ولی جرات نمیکنی ولشون کنی و یه شاخه محکمترو بچسبی. میترسی این آخرین شانست باشه. میترسی علف رو ول کنی و بری زیر آب. اما اشتباه میکنی.

تقریبن یه سال از آشناییمون گذشته بود که آقای ف یه حلقه خرید و بهم پیشنهاد داد یه شب تابستونی توی یه کروز وسط اقیانوس آرام با هم ازدواج کنیم. وقتی داشت از برنامه هاش تعریف میکرد، چشماش برق میزد، اما من مثل اینکه یه بشکه آب یخ رو سرم خالی کرده باشن، همینجور خشکم زده بود. حرفاش که تموم شد با خوشحالی پرسید: خب حالا نظرت چیه؟ لبخند احمقانه ای زدم و گفتم نه! پرسید : نه فعلن؟ یا نه هیچوقت؟ گفتم نه ! همین. من نمیتونم ازدواج کنم. از ازدواج خوشم نمیاد. ازدواج آدما رو مجبور میکنه بیشتر از حد مجاز همدیگه رو تحمل کنن و من حوصله یه طلاق دیگه رو ندارم و من… انگشت اشاره شو گذاشت روی لبم و گفت: من صبر میکنم. گفتم: ازدواجی که قرار نیست از مشکلات آدم کم کنه، به هیچ دردی نمیخوره. رفت توی تراس و یه سیگار روشن کرد و  دیگه درموردش صحبت نکرد. چند ماه بعدش که من خیالم راحت شده بود و فکر میکردم از صرافت ازدواج کردن افتاده، دیدم یه پیرهن گرون قیمت سفید از توی یک جعبه درآورد و با خوشحالی کودکانه ای پرسید: چطوره ؟ دوسش داری؟ پاشو بپوش ببین اندازته؟ اولش خوشحال شدم، بلند شدم پیرهن رو پوشیدم وقتی داشت بندهای پشتش رو برام میبست گفت: اینو خریدم توی عروسیمون بپوشی. روی عرشه! وقتی باد موهاتو توهوا تکون میده. گفتم: ما که داریم باهم زندگی میکنیم. چه اصراریه که ازدواج کنیم؟ گفت: خسته شدم از رابطه ای که هیچیش معلوم نیست. همینطور که لباس رو از تنم درمیاوردم گفتم: من واقعن نمیتونم. تو هم اگر خسته شدی میتونی بری. باز دلش شکست. سه سال منتظر شد و دید بخاری از من  درنمیاد، و رفت. آدما باید حواسشون باشه به چی چسبیدن. یه وقتایی باید علفا رو ول کنی و بری! علف نمیتونه تو رو نجات بده. اگه میخای غرق نشی باید ریسک کنی. باید علفا رو ول کنی و بری دنبال یه شاخه محکم.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

خداحافظ آقای ف

آقای ف رفت.

آقای ف رفت چون باید می رفت. من خیلی وقت بود فهمیده بودم وقت رفتن آقای ف شده. رابطه که قهوه ای میشه همیشه اونی که شامه قوی تری داره زودتر دوزاریش می افته که همه چی داره تموم میشه و اون یکی هی توی گوه دست و پا میزنه تا روزی که باورش بشه رابطه قهوه ای رو نمیشه کاریش کرد. رابطه که قهوه ای میشه هی آدمای رابطه سعی می کنن برگردن به عقب و ببینن کجای رابطه اشتباه کردن که کار به اینجا کشید، گاهی هم یه کارایی برای اصلاح رابطه می کنن ولی دیگه دیر شده. رابطه که قهوه ای میشه دیگه همه چیز آدمای توی اون رابطه تبدیل میشه به ایراد. به آینه دق. رابطه که قهوه ای میشه یواش راه رفتن آقای ف برای من میشه سهل انگاری و جلو جلو راه رفتن من میشه برای اون احساس حقارت. همه چی میشه تحمل. میشه بول شت. ولی وقتی داری تنهایی زندگی خودتو میکنی بار زندگی برات مثل یه یخچال گنده و سنگینه که مجبوری ببریش توی انباری و میدونی خودت تنهایی باید یه برنامه ای برای حملش بکشی. تصمیم میگیری خورده خورده از اینطرف اونطرف هولش بدی تا برسونیش به مقصد. اما یهو یکی میاد توی زندگیت و زیر این یخچال رو میگیره و توهم تصمیم میگیری بهش اعتماد کنی و با کمک اون یخچال رو بلند کنی تا برسونی به انباری . اما وسط راه یهو زیر یخچال رو ول میکنه و میره. یخچال برمیگرده روت. هرچقدرم قوی باشی برمیگرده روت و تو زیرش له میشی، چون تو فقط یه طرفشو گرفته بودی. این یه واقعیته. تو هر چقدرم قوی باشی نمیتونی یهویی اون یخچال رو هندل کنی. بهرحال آقای ف رفت و من دارم سعی می کنم خودمو از زیر یخچال بکشم بیرون و یخچال رو بلند کنم و همونجوری کم کم هل بدم .

آقای ف خوب بود. توی مسائل مالی دقیق بود و من مجبور نبودم نگران تاریخ های سررسید چک ها باشم. خودش همه چیو هندل می کرد و هر وقت پولی لازم بود من بدم بهم میگفت. من توی این چیزا مزخرفم. سررسید چک ها یادم میره. من توی دوستی مزخرفم. بطور مزخرفی صادقانه انتقاد می کنم و اصولن هیچکس هم با این اخلاق من حال نمی کنه. من توی ریلیشن شیپ مزخرفم. من ممکنه توی همه اینا مزخرف باشم ولی توی یه چیز خیلی خوبم و اونم حذف کردن آدما از زندگیمه. آقای ف از زندگی من حذف شد، و من تنها کاری که کردم این بود که از زیر یخچال بلند شدم ، یخچال رو وایسوندم ، خودمو تکوندم و به همون سرعت مورچه ایم برای کشوندن یخچال ادامه دادم. انگار نه انگار که از سرم داره خون میاد. انگار نه انگار که شاید یکی از دنده هام زیر یخچال شکسته باشه و تنفسم سخت شده .

بعضی اتفاقا باید بلخره بیفته و تو همیشه منتظرشونی. انگار یه صدای زنگی که هر چند وقت یه بار توی گوشت میشنوی، مثل شمارش معکوس. وقتی شمارش معکوس به صفر می رسه دوباره اون زنگ رو می شنوی و می فهمی وقت خداحافظی شده. دیشب من و آقای ف بهترین سکس زندگیمونو باهم داشتیم. سکس خداحافظی. صبح پا شدم و چمدون آقای ف گوشه اتاق بود.

نوشته‌شده در Uncategorized | 7 دیدگاه

ایست قلبی یک رابطه

بیماری که ایست قلبی کرده و دیگه نبضش نمیزنه نیازمند عملیات احیاست. عملیات احیا هم به اینصورته که یه شوک الکتریکی میدن و به فواصل معین تنفس مصنوعی و پمپاژ دستی قلب توسط ماساژ قلبی. در مورد رابطه مرده هم همینطوره. ماچ و بغل و سکس های خفن توی وان حموم با شمع و شراب  و مسافرت  های رمانتیک مثل تنفس در یک هوای خوب و مفرحن که برای هر رابطه ای  لازمه، البته تا زمانی که توانایی تنفس داره. رابطه مرده که دیگه حتی نبضی برای طپیدن نداره  چطوری میتونه از تنفس در هوای خوب زنده بشه؟ رابطه مرده نیاز به شوک داره ، و اگر قصد زنده شدن داشته باشه با همراهی یک سری عملیات احیای خاص میشه به زندگی برش گردوند. این شوک خیلی وقتها شوک جداییه. گاهی یک بیماری سخت و یا یک حادثه  گاهی هم یه اتفاق خیلی کوچیک . مشکل خیلی از ماها اینه که نمیفهمیم بعد از شوک باید به عملیات احیا ادامه داد. خیلی وقتها هم عملیات احیا رو با عملیات تنفس در فضای مفرح اشتباه میگیریم و رابطه ای رو که هنوز نیازمند تنفس دهانیه  میندازیم تو یه  سفر رمانتیک یا یه وان پر از گل رز با شمع و موزیک و میگیم لذت ببر.

من همیشه اصرار شدیدی داشتم که آدمایی که باهاشون رابطه دارم حداقل هوششون در حد خودم باشه  و جالب اینجاس که هیچوقت هم هیچ کس رو در حد خودم نمیدیدم. اشکال کارم اینجا بود که بمحض اینکه بهم ثابت میشد طرف هوشش از من کمتره احساس انزجار از راه رفتن کنار اون آدم بهم دست میداد و بدون اینکه بخوام با اظهار نظرهام نسبت به حرفها و کاراش اعتماد بنفسشو تخریب میکردم. آدمای اطراف من به خودشون میومدن میدیدن تنها فاز زندگیشون این شده که به من ثابت کنن اوناهم باهوشن. آدمایی مثل آقای م بعد از یه مدت کم میاوردن و میرفتن سر وقت کسی که همش تقدیرشون کنه و ببرتشون اون بالاها. آقای ف اما کم نیاورد. کنار من موند توی خودش رفت ولی حتی وقتی بهش گفتم بنظر میرسه زیاد خوشحال نیستی من اگر جای تو بودم میرفتم سر وقت یک نفر که میتونه خوشحالم کنه، رفت توی تراس یه سیگار روشن کرد و هیچی نگفت.

 یه روز که داشتم با خانم آ حرف میزدم شروع کرد از دوست پسرش ، آقای ش،  گله کردن. میگفت اعتماد بنفس منو از بین برده از بس ازم ایراد گرفته.  و تمام توصیفاتی که از کارای آقای ش میکرد دقیقن رفتارهایی بود که من با همه میکردم. منم همش غلط آدما رو میگرفتم. منم  مثل آقای ش آدما رو بخاطر اینکه زیاد توی قهوه شون شکر میریختن  یا بخاطر اینکه در خلوتشون عباس قادری گوش میدادن مسخره میکردم. یادم اومد با آقای م هم همیشه همینکارو کردم. موزیک های مورد علاقه اش، اشتباهات لفظیش، و یا نشسته خوابیدنش و هر کاری که در زندگی مشترکمون انجام میداد همیشه از نظر من فقط تلاش حقارتبار یک هالو بود برای اثبات هالو نبودنش. احساس کردم خودم هم به اندازه آقای م وحشتناک بودم. من حتی از آقای م هم مخربتر بودم، فقط فرق من این بود که اونقدر نامحسوس و طی سالیان دراز این بلا رو سر اطرافیانم میاوردم که حتی خودشونم نمیفهمیدن چرا با من خوشحال نبودن. فقط هر وقت هر کسی از مثلن آقای م میپرسید زن به این خوبی و خوشگلی و باهوشی داری چرا میری سراغ یکی دیگه آقای م گوز پیچ میشد و میگفت من زنی میخام که از خودم کمتر باشه.

این شوک به من خیلی چیزا فهموند. من با دخترم ، با مادر و پدر و همه خانواده ام همینکار رو کردم و هیچوقت هیچکس به من نگفت چه مرگمه که همیشه تنهام. من دو راه کزایی بیشتر پیش روم نبود. یا برم بگردم تا شاید یه روز یه کسیو پیدا کنم که  از من بالاتر باشه که من تخم نکنم ازش ایراد بگیرم (که البته بعید نبود در چنین شرایطی اونآدم بلایی که من سر بقیه آوردم رو سر خودم بیاره) دوم اینکه به کسی که با وجود تمام رفتارهای کیریم کنارم مونده اعتماد کنم و بذارم هرجوری که دلش میخاد زندگیشو بکنه. کار سختی بنظر نمیومد اینکه بشینم و بدون اینکه شکر ریختن توی قهوه اش رو مسخره کنم از قهوه خوردن لذت ببرم. چون آخرشم این من نیستم که مجبورم اون قهوه ای که مثل شیرعسل شیرینه رو بخورم. اجازه بدم که  آدمای اطرافم اشتباه کنن همونطور که به خودم این اجازه رو میدم.   هنوزم وقتی آقای ف یه چیزی رو اشتباه میگه سریع برمیگرده به من نگاه میکنه ببینه عکس العمل من چیه و تعجب میکنه که من چرا بدون اینکه غلطشو بگیرم به ادامه حرفش گوش میکنم  و به تنها چیزی که فکر میکنم اینه که عملیات احیای من اینه که گندی رو که به اعتماد بنفسش زدم رو باید خودم جمع و جور کنم.

تنها راه نجات یک رابطه قهوه ای بچه دار شدن نیست. بچه ممکنه امید جدیدی به موندن آدما کنار هم بوجود بیاره ولی نمیتونه رنگ رابطه رو عوض کنه. فقط تاریخ انقضاشو تمدید میکنه . همین.

نوشته‌شده در Uncategorized | 4 دیدگاه

آخرین بحث

آقای م بدترین اتفاقی بود که  در زندگی عاطفی و خانوادگی من افتاد. آقای م به احساسات اطرافیانش توجه نمی کرد. از دعوا با آغوش باز استقبال می کرد و هیچ وقت هم کم نمیاورد. سرد مزاج و مغرور بود و وقتی یه حادثه وحشتناک برات پیش میومد، اولین نفری بود که پشتت رو خالی می کرد و تازه طلبکار هم بود. البته این بارز ترین صفت آقای م بود. آقای م حتی وقتی اشتباهی می کرد که آسیب بدی به کسی وارد آورده بود، باز هم حق به جانب بود و تازه دو قورت و نیمش هم باقی بود. آقای م از آدمای وحشی صفت و پررو خوشش نمیومد. از آدم مظلومایی که حرف دلشون رو میریختن تو خودشون و در خلوت خودشون اشک میریختن هم بیزار بود. راستش من هیچوقت نفهمیدم آقای م توی زندگیش دنبال چه جور آدمی میگرده ولی به محض اینکه فهمیدم من دنبال اینجور آدما نمیگردم جول و پلاسم رو جمع کردم و از زندگی آقای م گورمو گم کردم. خب البته این اتفاق به همین راحتیا هم نیفتاد. تقریبن بعد از زمانی اتفاق افتاد که متوجه شدم اشتباهات آقای م به همینا محدود نشده و طرف کلن  سرش لالنگ زنای دیگه اس.  البته همه اینا دلیل بر این نیست که من آدم همه چی تموم و خوب و عاقلی بودم و عاری از هر عیبی بودم، ولی در اصل مهم نبود من چی بودم من هرچی بودم یا نبودم کلن در زندگی با آقای م محو شده بودم.

از لحظه ای که از اون خونه اومدم بیرون تقریبن روزی نبود که با تلفن آقای م از خواب بیدار نشم. البته بعضی وقتها هم خواب می موند و یه کم دیرتر زنگ میزد. مثلن وقتی توی اتوبان مدرس در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم. اگر فکر می کنین زنگ میزد دل منو به دست بیاره کاملن در اشتباهین. از لحظه ای که زنگ می زد شروع می کرد با من دعوا کردن در راستای اینکه به من ثابت کنه این من بودم که زندگیمون رو متلاشی کردم و مقصر اصلی طلاق، من بودم. اوایل به حرفاش گوش میدادم و میگفتم فعلن وقت مناسبی نیست بعدن حرف میزنیم و زود قطع می کردم. اما تماسهاش کمتر نشد. بعد شروع کردم به هوچی بازی. داد و بیداد ، و به اون زنایی که باهاش رابطه داشتن دری وری می گفتم و  میگفتم فکر میکنی من خرم؟ به زور میخای به من بقبولونی که من مقصر بودم؟ و اون صداشو بلند تر میکرد و هر دومون به هم چند تا فحش آبدار میدادیم و با اعصاب کیری روزمون رو شروع می کردیم. حتی یه بار که پشت چراغ قرمز داشتم با تمام وجودم بهش میگفتم لاشی جنده باز مادر قهبه، دیدم همه ماشینای اطراف دارن منو نیگا میکنن. راستش واقعن خسته شده بودم. از طرفی تعهد داده بودم تماسهاش رو جواب بدم چون حضانت بچه رو تحت یک شرایطی به من داده بود که این یکیش بود. از طرفی هم دیگه حالم از این بحث به هم میخورد. اون چیزی که واضح بود هر دومون نظرمون یه چیز بود. ولی هر کدوممون روش متفاوتی برای بیانش داشتیم. اون میخاست این حقیقت رو انکار کنه و من اثبات.

تا اینکه یه روز که ماشینمو برده بودم تعمیرگاه آقای م دوباره زنگ زد. داشتم با بهزاد، صاحب تعمیرگاه صحبت میکردم . معذرت خواهی کردم گوشی رو جواب دادم. آقای م دوباره شروع کرد: خیالت راحت شد زندگی مونو از هم پاشیدی؟ همه اش کار تو بود. مقصر تویی. فهمیدی؟ گذاشتم حرفش تموم شه. بعد گفتم: آره مقصر منم ، و معذرت میخام. کل این زندگی رو من از هم پاشیدم و تو کوچکترین تقصیری نداری. ببخشید. آقای م که آچمز شده بود ساکت شد. سکوتش چند ثانیه طول کشید. من که ماجرا برام بامزه شده بود گذاشتم به سکوتش ادامه بده. بعد از حدود بیست ثانیه با مِن و مِن گفت: الان میگی؟ حالا که همه جا آبروی من رفته که من همه چیو خراب کردم؟ گفتم ببخشید. من نامه کتبی مینویسم امضا میکنم و هرکسی گفت تو مقصری این نامه رو بزن تو دهنش. آقای م دوباره ساکت شد و بعد از یه مکث طولانی خداحافظی کرد و گوشیو گذاشت. و این آخرین بحث من و آقای م بر سر تعیین مقصر اصلی طلاقمون بود.

نوشته‌شده در Uncategorized | 8 دیدگاه

طعم مصنوعی خوش بینی

آدما دو گروهن. بعضی آدما از امیدواری خوششون میاد حتی اگر هیچوقت به آرزوشون نرسن دوست دارن همیشه دل خودشون رو الکی خوش کنن که شاید یک روز به آرزوشون برسن. شاید یک روز خونه مورد علاقه شون رو بخرن و لاتاری برنده بشن یا کار و کاسبی شون بگیره و پولدار شن. این آدما معتقدن امیدواری آپشن بهتری از ناامیدیه. مثل این می مونه که تو یه فنجون قهوه گذاشتی جلوت و روی میز نمک هست شکر هم هست. و تو ترجیح میدی توی قهوه ات بجای اینکه نمک رو انتخاب کنی، شکر بریزی تا قهوه ات قابل خوردن باشه  و بتونی از اون قهوه لذت ببری. آدمای گروه بعدی ، منم! من به امیدهای واهی اعتقاد ندارم. من به چیزی که کاملن به وقوعش اطمینان نداشته باشم دل خودمو خوش نمیکنم. من با منطق پیش میرم. منطق من میگه اگر آقای ایکس تا پنجاه سالگی بی پول مونده و بجایی نرسیده و حتی توان اجاره کردن یه خونه دو خوابه رو هم نداره، و اگر کارمنده و هیچ سرمایه ای برای بیزینس کردن نداره، احمقانه ترین کار اینه که فکر کنه اون روز خوب برای اون هم ممکنه برسه. آدمای گروه من، زندگیشون به تلخی میگذره. چون همیشه و همه جاش فقط با تلخ ترین واقعه هستی سر و کار دارن: حقیقت! آدمایی مثل من فکر میکنن قهوه تلخ رو باید همونجوری تلخ سر کشید و سعی کرد حتی الامکان از تلخیش لذت برد.  اما در تاریخچه زندگی آدمای گروه من، همیشه یک اتفاق وجود داشته که طعم مصنوعی شکر رو از چشمشون انداخته.

من وقتی نوجوون بودم بابام همیشه به ما امید میداد که یه روز زمیناش رو میفروشه و ما مولتی میلیاردر میشیم و بقیه عمرمون رو در پول غلت میزنیم. یادمه من و داداشم مینشتیم و از اینکه چه کارایی قراره با پول زمینا بکنیم باهم نقشه میکشیدیم. این شده بود سرگرمی مورد علاقه مون. چون همون تصویر تخیلی باعث میشد به زندگی با چشم دیگه ای نگاه کنیم. یکی دو سال گذشت و من خیلی زود دل از زمینای پدری کندم. یه حسی به من گفت بابا این زمینا رو نمیخاد بفروشه. مارو اسکل کرده که یه مدت زمان برای خودش بخره و ما زیاد تحت فشارش نذاریم. داداشم اما خیلی دیرتر از من دوزاریش افتاد. تا همین  شیش هفت سال پیش هر چند ماه یه بار به بابام میگفت پس زمینا رو کی میفروشی؟ و بابا هم همش براش دلیل میاورد که مشتری زیر قیمت میخاد و من دلم نمیاد زیر قیمت بدم. اما بلخره برادرم هم قطع امید کرد. این قطع امید یکی از پر صدمه ترین اتفاقهای دوران نوجوانی منه. از اون به بعد من به هیچ وعده ای دل خوش نشدم و هیچ وقت به هیچ حرف خوشبینانه ای دل نبستم.

گاهی آقای ف میگفت مغازه من که فروش بره من اینجا یه خونه کنار دریاچه میگیرم و قایق میخرم و شروع میکرد از دکور کردن توی خونه صحبت کردن و من بهش میخندیدم میگفتم حرفش هم حال منو بهم میزنه. ازم میپرسید چرا، میگفتم چون مثل حرفای بابامه. فقط واسه وقت گذروندن و اسکل کردن به درد میخوره. آقای ف اما ناراحت میشد. آقای ف جزو گروه اوله. دوست داره عمرش رو با این امیدها سپری کنه و آخر عمرش هم به خودش بگه خب نشد، ولی عوضش من با خیالش خوشحال بودم و مثل آدمای گروه دوم تلخ زندگی نکردم.

وقتی آقای ف با اطمینان با من شرط بست که من پذیرش میگیرم من خیلی هم مطمئن نبودم.  همیشه در جواب سوالش در مورد اینکه چرا اینقدر به همه چیز بدبینم میگفتم چون بابام هم بهم امید میداد که زندگی ما عوض میشه ولی نشد. آقای ف اما به من میگه تو یه لامبورگینی هستی ! من میگم میتونی ۱۵۰ مایل سرعت بری ، تو میگی من نمیتونم چون بابام یه ژیان بود که بیشتر از ۲۰ مایل نمیتونست بره؟

کم کم داشتم باورش میکردم. کم کم داشتم سعی میکردم ناامیدی ای که بابام ناخواسته به ما تحمیل کرده بود رو فراموش کنم. که اگر پذیرش رو میگرفتم میشد. پذیرش رو نگرفتم. همه چی بدتر شد. از وقتی که بعنوان یکی از ده دانشجوی برتر برای رشته مورد علاقه ام اپلای کردم و قبولم نکردن و بجاش دانشجوی خیلی رده پایین تر رو قبول کردن و به من گفتن تو با این معدل هرجایی بخای میتونی بری حتی میتونی بری ناسا ، یا زهرمار یا هر کوفت دیگه ای، احساس میکنم به روحم تجاوز شده. راستش در یک حالت بهت و ناامیدی قرار گرفتم.  آقای ف که تمام این مدت با اطمینان شرط بندی میکرد که من پذیرش میگیرم، الان فقط بهشون فحش میده و میگه آشغالای نژادپرست. من اما ساکتم. این دفعه اولیه که اینقدر ساکتم. همیشه وقتی ناراحتم در مورد ناراحتیم حرف میزنم. الان حتی حرفی هم ندارم بزنم. حتی گاهی به آقای ف با حالت تمسخر میگم: کام آن ! توقع نداشتی که من جزو سی نفر برتر ایالت باشم که ، ها؟ بعد میخندم ولی درونم عمیقن ناراحت میشم. شاید چون دوست داشتم به امید ایمان بیارم و باز هم نشد.

الان دیگه آقای ف هم برای من به پکیج بابام اضافه شده. البته آقای ف تقصیر نداره. هر کسی با معدل ۴ حق خودش رو میدونه که در الویت باشه نسبت به کسی که معدلش ۳ هست.  الان حتی جرات نمیکنم به دخترم امید بدم که درسم تموم میشه و خونه مورد علاقه اش رو میخرم. چون حتی اگر یک درصد نتونم این کار رو بکنم، خیانتی که بابام در حق ما کرد رو منم در حق دخترم کردم.  امید چیز خوبیه  وقتی به کسی امید میدیم مثل اینه که یک تار مو به موهای سرش اضافه کرده باشیم. خب یه تار مو اضافه تر هم خودش بهتر از بی موییه، اما وقتی اون امیدی که دادیم عملی نمیشه انگار یکی از انگشتاش رو قطع میکنیم. یک تار مو در ازای یک انگشت. مواظب امیدهایی که به آدما میدیم باشیم. آدما در برابر امید خیلی آسیب پذیرن.

نوشته‌شده در Uncategorized | 12 دیدگاه