یک مشت علف

چند سال پیش ، دوران دانشجوییم یه کار نیمه وقت توی یه شرکت تجهیزات پزشکی پیدا کردم که حقوقش به اندازه یه کار تمام وقت بود. اما محیطشو دوست نداشتم. حسابدارش یه پیرمرد عوضی بود که همش با من کل کل میکرد، و آخرشم فهمیدم با وجود اینکه حق بیمه رو از حقوقم کسر می کرده، اسممو توی لیست بیمه رد نکرده و تمام اون سه سالی که اونجا کار کردم سابقه کارم رو از دست دادم. شرکت دیر به دیر حقوق میداد و جای رشدی برای من نداشت. اما از اینکه از اون کار استعفا بدم میترسیدم. می دونستم که هیچ کاری پیدا نمیکنم که اینقدر حقوقش بالا باشه . سه سال من اون شرکت  و اون کار رو تحمل کردم فقط برای اینکه فکر میکردم بهتر از این آشغال ، گیرم نمیاد. تا اینکه یه روز دلمو به دریا زدم و گفتم خدافظ شما! ده روز از استعفام نگذشته بود که یه کار دیگه پیدا کردم. حقوقش کمتر بود، ولی جای پیشرفت توش باز بود. من استخدام شدم و رشد کردم و رشد کردم و توی اون شرکت خیلی بزرگ وارد کننده لوازم یدکی خودرو، دست راست رئیس هیات مدیره شدم.  آدما باید حواسشون باشه به چی چسبیدن. یه وقتایی از روی ترس غرق شدن، چنگ میزنی به یه مشت علف هرز که کنار مرداب درومدن. میدونی این علفا اونقدر قوی نیستن که نجاتت بدن، ولی جرات نمیکنی ولشون کنی و یه شاخه محکمترو بچسبی. میترسی این آخرین شانست باشه. میترسی علف رو ول کنی و بری زیر آب. اما اشتباه میکنی.

تقریبن یه سال از آشناییمون گذشته بود که آقای ف یه حلقه خرید و بهم پیشنهاد داد یه شب تابستونی توی یه کروز وسط اقیانوس آرام با هم ازدواج کنیم. وقتی داشت از برنامه هاش تعریف میکرد، چشماش برق میزد، اما من مثل اینکه یه بشکه آب یخ رو سرم خالی کرده باشن، همینجور خشکم زده بود. حرفاش که تموم شد با خوشحالی پرسید: خب حالا نظرت چیه؟ لبخند احمقانه ای زدم و گفتم نه! پرسید : نه فعلن؟ یا نه هیچوقت؟ گفتم نه ! همین. من نمیتونم ازدواج کنم. از ازدواج خوشم نمیاد. ازدواج آدما رو مجبور میکنه بیشتر از حد مجاز همدیگه رو تحمل کنن و من حوصله یه طلاق دیگه رو ندارم و من… انگشت اشاره شو گذاشت روی لبم و گفت: من صبر میکنم. گفتم: ازدواجی که قرار نیست از مشکلات آدم کم کنه، به هیچ دردی نمیخوره. رفت توی تراس و یه سیگار روشن کرد و  دیگه درموردش صحبت نکرد. چند ماه بعدش که من خیالم راحت شده بود و فکر میکردم از صرافت ازدواج کردن افتاده، دیدم یه پیرهن گرون قیمت سفید از توی یک جعبه درآورد و با خوشحالی کودکانه ای پرسید: چطوره ؟ دوسش داری؟ پاشو بپوش ببین اندازته؟ اولش خوشحال شدم، بلند شدم پیرهن رو پوشیدم وقتی داشت بندهای پشتش رو برام میبست گفت: اینو خریدم توی عروسیمون بپوشی. روی عرشه! وقتی باد موهاتو توهوا تکون میده. گفتم: ما که داریم باهم زندگی میکنیم. چه اصراریه که ازدواج کنیم؟ گفت: خسته شدم از رابطه ای که هیچیش معلوم نیست. همینطور که لباس رو از تنم درمیاوردم گفتم: من واقعن نمیتونم. تو هم اگر خسته شدی میتونی بری. باز دلش شکست. سه سال منتظر شد و دید بخاری از من  درنمیاد، و رفت. آدما باید حواسشون باشه به چی چسبیدن. یه وقتایی باید علفا رو ول کنی و بری! علف نمیتونه تو رو نجات بده. اگه میخای غرق نشی باید ریسک کنی. باید علفا رو ول کنی و بری دنبال یه شاخه محکم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای یک مشت علف

  1. Nomad :گفت

    وقتى يكى ميخواد باهات ازدواج كنه چون دوستت داره يا ميترسه برى، يهو بدجورى كم هوش و ضعيف به نظر مياد. اينه كه داستانو رقت انگيز ميكنه و ديگه اوضاع اصلن سكسي و جذاب نيست.

  2. سوزان :گفت

    ازدواج فقط زنجيراي بيشتري به دست وپات مي بنده و بس ، چون طرفت احساس مالكيت داره روت در حد لاليگا …و اگه بخواد تو ايران باشه نصف عمرت بايد صرف جدا شدن بشه و همه انر‍ژيت تحليل بره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s