ایست قلبی یک رابطه

بیماری که ایست قلبی کرده و دیگه نبضش نمیزنه نیازمند عملیات احیاست. عملیات احیا هم به اینصورته که یه شوک الکتریکی میدن و به فواصل معین تنفس مصنوعی و پمپاژ دستی قلب توسط ماساژ قلبی. در مورد رابطه مرده هم همینطوره. ماچ و بغل و سکس های خفن توی وان حموم با شمع و شراب  و مسافرت  های رمانتیک مثل تنفس در یک هوای خوب و مفرحن که برای هر رابطه ای  لازمه، البته تا زمانی که توانایی تنفس داره. رابطه مرده که دیگه حتی نبضی برای طپیدن نداره  چطوری میتونه از تنفس در هوای خوب زنده بشه؟ رابطه مرده نیاز به شوک داره ، و اگر قصد زنده شدن داشته باشه با همراهی یک سری عملیات احیای خاص میشه به زندگی برش گردوند. این شوک خیلی وقتها شوک جداییه. گاهی یک بیماری سخت و یا یک حادثه  گاهی هم یه اتفاق خیلی کوچیک . مشکل خیلی از ماها اینه که نمیفهمیم بعد از شوک باید به عملیات احیا ادامه داد. خیلی وقتها هم عملیات احیا رو با عملیات تنفس در فضای مفرح اشتباه میگیریم و رابطه ای رو که هنوز نیازمند تنفس دهانیه  میندازیم تو یه  سفر رمانتیک یا یه وان پر از گل رز با شمع و موزیک و میگیم لذت ببر.

من همیشه اصرار شدیدی داشتم که آدمایی که باهاشون رابطه دارم حداقل هوششون در حد خودم باشه  و جالب اینجاس که هیچوقت هم هیچ کس رو در حد خودم نمیدیدم. اشکال کارم اینجا بود که بمحض اینکه بهم ثابت میشد طرف هوشش از من کمتره احساس انزجار از راه رفتن کنار اون آدم بهم دست میداد و بدون اینکه بخوام با اظهار نظرهام نسبت به حرفها و کاراش اعتماد بنفسشو تخریب میکردم. آدمای اطراف من به خودشون میومدن میدیدن تنها فاز زندگیشون این شده که به من ثابت کنن اوناهم باهوشن. آدمایی مثل آقای م بعد از یه مدت کم میاوردن و میرفتن سر وقت کسی که همش تقدیرشون کنه و ببرتشون اون بالاها. آقای ف اما کم نیاورد. کنار من موند توی خودش رفت ولی حتی وقتی بهش گفتم بنظر میرسه زیاد خوشحال نیستی من اگر جای تو بودم میرفتم سر وقت یک نفر که میتونه خوشحالم کنه، رفت توی تراس یه سیگار روشن کرد و هیچی نگفت.

 یه روز که داشتم با خانم آ حرف میزدم شروع کرد از دوست پسرش ، آقای ش،  گله کردن. میگفت اعتماد بنفس منو از بین برده از بس ازم ایراد گرفته.  و تمام توصیفاتی که از کارای آقای ش میکرد دقیقن رفتارهایی بود که من با همه میکردم. منم همش غلط آدما رو میگرفتم. منم  مثل آقای ش آدما رو بخاطر اینکه زیاد توی قهوه شون شکر میریختن  یا بخاطر اینکه در خلوتشون عباس قادری گوش میدادن مسخره میکردم. یادم اومد با آقای م هم همیشه همینکارو کردم. موزیک های مورد علاقه اش، اشتباهات لفظیش، و یا نشسته خوابیدنش و هر کاری که در زندگی مشترکمون انجام میداد همیشه از نظر من فقط تلاش حقارتبار یک هالو بود برای اثبات هالو نبودنش. احساس کردم خودم هم به اندازه آقای م وحشتناک بودم. من حتی از آقای م هم مخربتر بودم، فقط فرق من این بود که اونقدر نامحسوس و طی سالیان دراز این بلا رو سر اطرافیانم میاوردم که حتی خودشونم نمیفهمیدن چرا با من خوشحال نبودن. فقط هر وقت هر کسی از مثلن آقای م میپرسید زن به این خوبی و خوشگلی و باهوشی داری چرا میری سراغ یکی دیگه آقای م گوز پیچ میشد و میگفت من زنی میخام که از خودم کمتر باشه.

این شوک به من خیلی چیزا فهموند. من با دخترم ، با مادر و پدر و همه خانواده ام همینکار رو کردم و هیچوقت هیچکس به من نگفت چه مرگمه که همیشه تنهام. من دو راه کزایی بیشتر پیش روم نبود. یا برم بگردم تا شاید یه روز یه کسیو پیدا کنم که  از من بالاتر باشه که من تخم نکنم ازش ایراد بگیرم (که البته بعید نبود در چنین شرایطی اونآدم بلایی که من سر بقیه آوردم رو سر خودم بیاره) دوم اینکه به کسی که با وجود تمام رفتارهای کیریم کنارم مونده اعتماد کنم و بذارم هرجوری که دلش میخاد زندگیشو بکنه. کار سختی بنظر نمیومد اینکه بشینم و بدون اینکه شکر ریختن توی قهوه اش رو مسخره کنم از قهوه خوردن لذت ببرم. چون آخرشم این من نیستم که مجبورم اون قهوه ای که مثل شیرعسل شیرینه رو بخورم. اجازه بدم که  آدمای اطرافم اشتباه کنن همونطور که به خودم این اجازه رو میدم.   هنوزم وقتی آقای ف یه چیزی رو اشتباه میگه سریع برمیگرده به من نگاه میکنه ببینه عکس العمل من چیه و تعجب میکنه که من چرا بدون اینکه غلطشو بگیرم به ادامه حرفش گوش میکنم  و به تنها چیزی که فکر میکنم اینه که عملیات احیای من اینه که گندی رو که به اعتماد بنفسش زدم رو باید خودم جمع و جور کنم.

تنها راه نجات یک رابطه قهوه ای بچه دار شدن نیست. بچه ممکنه امید جدیدی به موندن آدما کنار هم بوجود بیاره ولی نمیتونه رنگ رابطه رو عوض کنه. فقط تاریخ انقضاشو تمدید میکنه . همین.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای ایست قلبی یک رابطه

  1. Vahid :گفت

    سطر به سطر نوشته هاتو با ولع خوندم…چقدر حرفها و نوشته ها آشنا بنظرم اومد…یه لحظه فکر کردم ویولتا داره می نویسه…چقدر نوشته ها بدلم نشست…مرسی که می نویسید

  2. سوزان :گفت

    دیوث ِ بی شررف نمی دونی که من چه کشیدم تا پیدات کردم .اونم به لطف یک از دوستانم تو فیس بوک .هی به خودم می گفتم این یهویی کجا رفت .یادم نیست با کدوم ایمیل برات می نوشتم هردوش رو نوشتم که یادت بیاد کدوم لامصب ِ جاکی بودم 🙂

  3. سوزان :گفت

    دیوث ِ بی شررف نمی دونی که من چه کشیدم تا پیدات کردم .اونم به لطف یک از دوستانم تو فیس بوک .هی به خودم می گفتم این یهویی کجا رفت .یادم نیست با کدوم ایمیل برات می نوشتم هردوش رو نوشتم که یادت بیاد کدوم لامصب ِ جاکشی بودم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s