باید بروم

طبق معمول هر شب دوش میگیرم، برای خودم چای آرامش بخش دم می کنم می روم توی تختم و با گوشی ام ور می روم تا خوابم ببرد. ایندفعه که چایم تمام شده بود و رفتم فروشگاه یک بسته دیگر بخرم دیدم دیگر چای مورد علاقه من را نمی آورند، مجبور شدم یک مدل جدید بخرم که اتفاقن خیلی بدبو و بدرنگ است. تخم نمیکنم بخورم. یک مقدار بو می کنم میگذارمش کنار. آرامشی که با اینهمه تلخی بدست بیاید ارزشش را ندارد. آدم حاضر است بخاطر خوشگل شدن درد بکشد، ولی بخاطر آرامش نه. آرامش و تلخی در یک مقوله نمیگنجند. دارم تصمیم میگیرم از این ایالت بروم. بروم پیش خواهر و برادرم. آنها تنها کسانی هستند که هیچوقت آدم را به اره اوره شمسی کوره نمیفروشند. درست است که آنها هم فازهای بسیار پرت و پلایی با من دارند ولی هرچه باشد خواهر و برادرم هستند. اینجا نه رفاقت معنی دارد و نه خویشاوندی. اینجا همه نان به نرخ روز خور و بادمجان دور قاب چین هستند. همه اگوسنتریک و خودمحور! هرجا که بیشتر بتوانند خودشان را مطرح کنند همانجا جول و پلاسشان را پهن می کنند و آنقدر سیریش می شوند که دیگر چاقوهایشان دسته ای نداشته باشد. خر و پف همسایه بغلی حالت تهوع به من میدهد. اصلن یک دلیلی که میخواهم از اینجا فرار کنم همین خر و پف های این مردک است. جز گاییدن دوست دختر گنده بک موقرمزش و تلپ شدن و خرو پف کردن فکر نکنم کار دیگری در زندگی اش انجام دهد. حتی گربه هایش را هم ول می کند خودشان بروند عن و شاش کنند و برگردند. دیروز یک کیسه عن از توی باغچه خانه مان جمع کردم که همه اش عن گربه های آقای کیرکلفت بود. البته من کیرش را ندیده ام ولی وقتی دوست دختر گنده بکش اینقدر موقع سکس جیغ میزند فقط دو دلیل می تواند داشته باشد. یا کیر کلفت است،  یا دختره تنگ است که چنین چیزی امکان ندارد. دختر حشری ای مثل او امکان ندارد تنگ باشد. فکر کس و کون همسایه بهتر از فکر خر و پفشان است. صبح با آقای ف دعوا کردم و آقای ف تا از راه رسید رفت خوابید. من هم توی دلم گفتم کس خارت. دوشم را گرفتم آمدم توی اتاقم چایی ام را بخورم. دلم می خواست یک فنجان شراب بخورم ولی فردا وقت دندانپزشکی دارم. آقای ف از آن آدمهایی است که از جر و بحث متنفر است. وقتی دارم برایش توضیح می دهم که اشتباه کرده قبل از اینکه واقعن متوجه بشود حق با من است یا نه معذرت خواهی می کند. برای من این معذرت خواهی نه تنها احترام آمیز نیست بلکه بسیار زننده و توهین آمیز و برابر با خفه شو است. وقتی ازش خواهش می کنم بجای معذرت خواهی به حرف من گوش کند باز معذرت خواهی می کند، و اینبار کار را خرابتر می کند و می گوید حق با تو است و من آدم احمق بیشعوری هستم که فلان کار را کردم. بعد من باز می آیم به او توضیح دهم منظورش این است که یعنی نمیخواهد این مشکل را حل کند و او هی می گوید :حله عزیزم. و من میگویم چطوری حله؟ و بسیار نا خوشایند این بحث نیمه تمام می ماند و من تصمیم میگیرم با آدمی که اینطوری خودش را به نفهمی می زند دیالوگی نداشته باشم. او نمیخواهد بفهمد ، پس بهتر است برود. من با آدمهایی که تمایلی به فهمیدن ندارند آبم توی یک جوب نمیرود. این شد که تصمیم گرفتم بار و بندیلم را جمع کنم این ایالت را با همه کثافتکاری هایی که سرم آورده است ول کنم بروم. منتظرم نتیجه دانشگاه مشخص شود. اگر قبول نشدم برای همیشه می روم. زندگی در کنار آدمهایی که نان به نرخ روز خورند، یا آدمهایی که مثل آقای ف تمایلی به فهمیدن ندارند متعلق به من نیست. باید بروم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای باید بروم

  1. امیر :گفت

    نه تنها تمایلی به فهمیدن ندارن، بلکه مقاومت شدیدی هم در برابر فهمیدن از خودشون نشون میدن.. اینه که حرص دراره

  2. Raymon :گفت

    اون اوایل که ازش مینوشتی خیلی دلم میخواست رابطه‌تون همیشه همونجوری بی‌نقص بمونه. مزخرف‌ترین قسمت یه رابطه شاید، همین اواسط و «رو شدنِ جزئیاتِ شخصیتی طرف»ـئه. معمولا ضد حال از آب در میاد؛ بدجور.

  3. Nomad :گفت

    الكي جيغ زدن اين روزا مده، خيلي رو سايز آقاي همساده حساب نكن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s