یک نفس عمیق

یادم نمی آید تا قبل از دیروز، آخرین روزی که اینقدر عمیقن شاد شده بودم چه زمانی بود. روز عروسی ام با آقای م ؟ آن روز هیچ احساسی نداشتم. حتی راستش یک مقدار عصبی و بی حوصله بودم.  روز به دنیا آمدن دخترم؟ نه. فقط از یک موجود جدیدی که اصلن نمیشناختمش ترسیده بودم. دیروز از وقتی که خبر توافق هسته ای و امید به برداشته شدن تحریم ها را خواندم، یک نفس عمیق کشیدم و زدم زیر گریه. گریه ای که شاید سالها توی دلم نگه داشته بودم و از ترس اینکه اوضاع بدتر از این هم بشود، قورتش داده بودم، نگهش داشته بودم برای روز مبادا.  دیروز من بعد از سالها آن گریه ای که همیشه قورت داده بودم را بالا آوردم و درست مثل وقتهایی که بعد از بالا آوردن حال آدم خوب می شود و آدم سبک می شود حالم خوب شد. جوک هایی که در حالت عادی فقط می خواندم و توجهی به آنها نمی کردم دیروز آنقدر من را خنداندند که اشکم سرازیر شده بود. واقعن فکر می کردم خنده دارترین جوک هایی هستند که تا بحال  شنیده ام. به دوستهایم تلفن می کردم و با هم به آن جوک ها می خندیدیم. آنقدر که حتی شب هم از شدت خنده نمی توانستم بخوابم.  آقای ف از اولش موضوع موافقت هسته ای را جدی نگرفت. به جوکهای من هم نخندید. گفت اصلن خنده دار نیستند. من اهمیت ندادم .خواستم دوستهایم را خبر کنم با هم شامپاین باز کنیم. آقای ف معتقد بود من ساده لوح هستم و همه این سیاه بازی ها را باور کرده ام. من اما سبک شده بودم و خوشحال. فیلم جشن گرفتن آدمها را در خیابان می دیدم و میزدم زیر گریه. خیلی از دوستهای امریکایی ام تعجب کرده بودند که یک توافق سیاسی چرا اینقدر من و بقیه را هیجان زده کرده است و می گفتند این نشان می دهد چقدر ایرانی ها از این تحریم ها سختی کشیده اند. سختی هایی که حتی خودشان هم نقشی در انتخابش نداشته اند. بهرحال من دیروز خوشحال بودم. همه آنهایی که در زندگی ام کونی بازی درآورده بودند را بخشیدم و ولشان کردم بروند سر کونی بازی درآوردن سر بقیه. دوست دوران نوجوانی ام از وگاس زنگ زد و دعوتم کرد بیست و چهارساعت بروم وگاس عیاشی تا قبل از مرگم همه عیاشی های دنیا را تجربه کرده باشم. او هم پا به پای من به آن جوک ها خندید. حتی گفت بیست و پنج سال بود اینطوری نخندیده بود. بعد به من پیشنهاد داد تخمک هایم را اهدا کنم چون ژن خفنی دارم و هرچه سنم می رود بالاتر خوشگلتر و باهوشتر و باحال تر می شوم. میگفت امکان این وجود دارد که علتش این است که من ژن مردانه زیاد داشته باشم چون این صفت  مردانه است. البته بعید هم نیست اینطور باشد. چون همیشه مرد ها با من راحت تر کنار می آیند. آقای ف اما همینطور به خوشحالی های من پوزخند زد. من به آقای ف گفتم از آدمهای محافظه کار و رادیکالیسم  افراطی   مثل او خوشم نمی آید.   آقای ف داشت حوصله من را سر می برد. دلم می خاست ازش خاهش  کنم برود خانه خودش و چند روز دم پر من نپرد و یأس فلسفی اش را برای خودش نگه دارد چون من دلم نمی خواهد این خوشحالی را به گوه بکشم،  ولی یادم آمد ما با هم همخانه هستیم. برای همین تصور کردم او در اتاق وجود ندارد و خودم تنهایی شادی کردم. شادی ای که خیلی وقت بود دلم برایش تنگ شده بود. خیلی وقت

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای یک نفس عمیق

  1. الهام :گفت

    هنوز که «توافق» نشده! فقط یه حرفایی زدن. مثلا اینکه آقای ف با شما همخونه است به این معنی نیست که تمام دارایی های دوتاتون مال هردوتونه! آقای ف واقع بینه!!!!

  2. Nomad :گفت

    همخونگی همینش بده، تنها راهشم اینه که سه تا خونه داشته باشی، یکی با هم دو تا سوا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s