در بسترِ وداع

 چقدر درد دارد بخواهی ترک کنی ولی خماری امانت ندهد. من به تو معتادم. خودم را سخت می بندم به تخت ، و ترکت می کنم با درد. شبهای آشنائیمان سیخ می شوند فرو می روند در چشمهایم. درد بیشتر می شود. لحظه های همخوابگیمان ، مثل مار می پیچد به پایم ، سفت می گیردم . پایم سست می شود ، درد قرارم را میبرد. بوسه هایت ،حرفهایت ، نوازشهایت ، شلاق می شوند می خورند بر تن ضعیف و تکیده ام. زخم می شود همۀ وجودم . درد شدت می گیرد ولی من باز طاقت می آورم. احساس آرامش و امنیتِ آغوشت، گلویم را می گیرد فشار می دهد مثل بغض. می خواهم خفه شوم . دست و پا می زنم از چنگش درآیم ولی زورم نمی رسد. سیاه می شوم. نفسم بند می آید. درد امانم را می بُرَد . من در همان دست و پا زدنهایم می میرم. و عشق با لبخندِ پیروزمندانه اش گرد و خاکِ دست و پایش را می تکاند و می رود …

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

آتشی امن برای من

تو حساس می شوی از دستی که به گوشم خورده ، حساس می شوی از دستی که دستم را گرفته . آتش می گیری که حریم شخصی ات پایمال شده و نمی دانی  که به که می توانی بتازی از این که عشقت را بی حرمت کرده اند. دستت به جایی نمی رسد و بی قرار می شوی . و نمی دانی که چقدر برای من امن تر می شود آغوشت ، از اینکه می بینم حرمت عشقت برایت مهم است  ، که من هنوز برایت مهمم !

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

بی هوا

بعد از این همه سال بالاخره کسی  با مُشت و لگد وارد دلم شده. آنقدر ناغافل ، که دلم دست و پایش را گم کرده ، نمی داند باید از دوری اش غصه بخورد یا بخاطر بودنش خوشحال ! مهمان ناخوانده است . به هجوم حجم این همه احساس ، عادت ندارد دلم. آمده داخل ، بدونِ هیچ دعوتی ، همۀ زخمهایم را تازه تر کرده . یاد نداشته هایم انداخته است مرا باز ! یادم انداخته چقدر از عمرم را گذاشتم پای بی خیالِ هر چه امید و آرزو و عشق  شدن .

هیچ چیز مهیا نیست ، نه بساطِ پذیرایی فراهم است ، نه دلی آراسته ام برای میزبانی اش . این میهمانِ ما ، فقط آمده دلِ متروکۀ مرا معماری کند، باز سازی کند، چه می گویند ؟ همان !

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

تا اعماق زنانگی

چشمهایش نافذ است ، نگاهش به عمق وجود آدم جوری فرو می رود که جایش انگار می سوزد. یک جوری که جایش را هر چه میمالم آرام نمی شود. انگار بیدار شده ام از یک خواب پر درد . انگار یادم رفته بود که زن بودم و با یک نگاه همه چیز را به یاد آورده ام باز. می روم در آغوشش ، سرم را روی شانه اش می گذارم. آرام می شوم. قلبم شروع به فریاد می کند. خود را به در و دیوار قفسش می کوبد. دستهایش پشتم قفل می شوند. مرا به خود می چسباند . دیگر همه چیز فراموشم می شود. مادر بودن ، پدر بودن ، تنها بودن …  زن می شوم باز . در آغوشش بیدفاع می شوم. خلع سلاحم می کند. مرا می برد در بسترش ، تمام شب را با من عشقبازی می کند ، و نمیداند که هنوز چقدر جای نگاهش درد می کند. تازه فهمیدم چقدر   زن بودنم را فراموش کرده بودم. تازه فهمیدم چقدر درد دارد در جامعه ای زندگی کنی که یک مادرِ تنها را بیشتر به چشم یک پدر می بینند تا یک زن .

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه

زیباترین شب من ، پنهان در آغوش تو

هر چه فکر کردم از کجا شروع کنم ، نتوانستم تصمیم بگیرم ، از نگاههای عمیقی که بین آن جمعیت در چشمانم خیره می شد، شروع کنم ، یا از پاستیلی که آورد و روی میزم در رستوران گذاشت و بسرعت برق ناپدید شد ، یا دادن پاکت سیگاری که اصلا نمیدانم چگونه فهمید سیگار مورد علاقه من است.

گاهی همه چیز خیلی راحت شروع می شود ، راحت تر از آن چیزهایی که تا بحال تجربه کرده ای یا در داستانها خوانده ای ، گاهی فقط کافیست دستی جسارت  کند ،  برود توی صورتت ، و موهایت را کنار بزند  تا صاحبش بتواند صاف در چشمانت خیره شود و دلت را بلرزاند و تو را همانطور جلوی درِ اتاقت مبهوت ، نگاه دارد و قبول کنی که دعوت آن غریبه را برای رفتن به بار ، بپذیری.

از همینجا شروع می کنم . چطور است؟ از زدن گیلاسهایمان به همدیگر. آرام و متین نشسته بودی و من را که مثل جغجغه یکسره از این طرف و آنطرف صحبت می کردم ، فقط نگاه می کردی. گهگاه فندک را میگرفتی جلوی سیگارم و یا برای خودت سیگاری روشن میکردی و باز به حرفهایم گوش میدادی. تا اینکه دستم را گرفتی در دستانت ، صاف در چشمانم خیره شدی و گفتی : «تو بینظیری  . تو فوق العاده ای ، به من قول بده قدر خودتو بدونی ، قول بده»  و بعد بوسه ای بر آن زدی و باوجود اینکه شرم را در چهره ام حس کردی ، دیگر رهایش نکردی . دلم بدجوری لرزیده بود. لرزيد براي در اغوش يك نفربودن ..اينكه در اغوش يك مردباشم و از تمام هزار سال تنهايي ام  سخن كنم و بعد ارام بخواب روم …..به خواب روم به بهاي تمام سالهايي كه ارام نخوابيده ام . من فقط دلم لرزيد، لرزيد چون سالها بود دلم لك زده بود براي اينكه سرم روي شانه كسي باشد ، كه دلم به دلي قرص باشد..كه بدانم كسي در اين دنيا هست كه ميشود به يادش خنديد، گريه كرد، مست كرد و اهنگ هاي عاشقانه گوش داد. سرم را گذاشتم روی شانه ات . آدمهای اطراف را نمی دیدم . فقط تو را میدیدم که چه مردانه آغوش برای همۀ دردهایم گشوده ای. سرم را برگرداندم ، لبهایم را به لبت نزدیک کردم و به یاد ماندنی ترین بوسه را در همان بار ، به یادگار بر روی لبانت گذاشتم.

قرار شد که برگردیم به هتل و تو بیایی به اتاق من.  درست همان لحظه که من جوراب شلواری نازکم را  از زیر دامن کوتاهم پائین میکشیدم ،در زدی. در را باز کردم، آمدی داخل . عذرخواهی کردم . گفتم ببخشید داشتم جورابمو در میاوردم. گفتی راحت باش. و سرت را به چیزی گرم کردی. جوراب را که در آوردم دیدم کنار دیوار ایستاده ای. بیقرار آغوشت شدم. نزدیکت شدم. صدای ضربان قلبم سکوت اتاق را می شکست. صورتم را به سینه ات چسباندم و تو دستانت را دورم حلقه کردی. آه که چه آرامش عمیقی در میان بازوان تو پنهان بود و نمی دانستم. سرم را بالا گرفتی و عمیق ، بوسیدی ام.  دیگر چیزی یادم نمی آید. به خود آمدم دیدم لخت زیر تو خوابیده ام و نفس نفس می زنم . می لرزم . خیس از عرق شده بودم. در آغوش هم به اوج رسیدیم و بی حال کنار هم دراز کشیدیم . سرت را بلند کردی به اندام من که بی حال میان آغوشت افتاده بود نگاه کردی و گفتی : وای مثل حریر میمونی تو بیشرف . و باز در آغوشت مرا فشردی.  صدایت چقدر آرامش بخش بود وقتی  برایم می خواند: «من از عطر تو سر رفتم ، نگو نه .. به جنگی پر خطر رفتم نگو نه … » و همینطور با بوسه هایی که سخت نشئه ام کرده بود ، در آغوشت بخواب رفتم.

 حالا که مزه داشتنت زیر زبانم رفته است ، نداشتنت،  عجیب  سخت است …

نوشته‌شده در Uncategorized | 10 دیدگاه

کجا دنبالت بگردم؟

یک کسی نیست ،  اما انگار هست . همانطور مهربان و باهوش ، همانطور عاشق.گاهی می آید سرم را می گذارد روی سینه اش ، به حرفهایم گوش می دهد . موهایم را نوازش می کند. اشکهایم را پاک می کند. وقتی که تنها توی تراس سیگار می کشم ، می آید آن پتوی مسافرتی نارنجی را می پیچد دورم ، در آغوشم میگیرد. صورتش را به صورتم نزدیک می کند. در گوشم آرام می گوید که دوستم دارد. کسی که همیشه مواظب من است . نامهربان و نامرد نیست . از روی جَو گیری حرف نمی زند. همیشه دوستم دارد. همیشه آرامم می کند.  می دانم چه شکلی است . همۀ زیر و بم های وجودش را می شناسم ، حتی می دانم شبها موقع خواب عادت دارد کنار پنجره روی صندلی راحتی اش بنشیند ، فنجان چایش را در دستش بگیرد و به دور دستها خیره شود، و وقتی بازوهایم را دورش پیچیدم ، آنها را ببوسد . عادتهای عاشقانه اش را خوب می شناسم . عشقبازی هایش را از حفظم. می دانم وقتی دلش گرفته است هیچ جایی جز آغوش من آرامش نمی کند.

خوب می شناسمش ، اما هنوز پیدایش نکرده ام . شاید یک جایی آن دورها ، اوهم مرا گم کرده است ، یا انتظارم را می کشد.

پ ن : آدمها عادت دارند به رویاهای همدیگر برینند. سالها پیش که داشتم دنبالش می گشتم یک سری آدم عاقل آمدند و به من خندیدند و گفتند این شاهزاده سوار بر اسب سپید هیچگاه وجود نداشته است. و باعث شدند اشتباه ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم. حالا می خواهم جستجویش را از سر بگیرم . گوشم هم به هیچ نصیحتی بدهکار نیست. گفته باشم !

نوشته‌شده در Uncategorized | 8 دیدگاه

سردِ سردِ سرد …

میخواهم بنویسم که چقدر دلم تنگ است، جرأت نمی کنم. نمی خواهم بخوانی ، جایی جز اینجا سراغ نداشتم که درد دل صاب مرده ام را خالی کنم. نمیدانم الان که نیستی ، الان که ساکتی دقیقا» با چه کسی مشغول هستی؟ عجب گیری افتاده ام من ! عجب اسیری شده ام. دلم را چه می شود؟ دوستت دارم هایت چرا آب کشیده اند؟ آخر عشق هم اینقدر پُفکی؟ عشق پُفکی ات را خرج کدام بی شرفی داری می کنی؟ حناق بگیرد دهانی که باز شد و به من ابراز عشق کرد. به زمین گرم بنشیند دلی که هوای دلم را کرد، و دلی که مشغول یک نفر دیگر شد و اصلا» یادش رفت که چقدر به دل بی صاحب مانده اش در اینهمه تنهایی اعتماد کرده بودم. لامصب، قلب مرا با کدامیک از اسباب بازی های دوران کودکی ات اشتباه گرفتی که اینگونه زیر پا انداختی اش؟ عجیب است که مردم هر چه بیشتر دم از مردانگی می زنند نامرد ترند. فکر می کنی تخمش را ندارم که فراموشت کنم؟ تخمش را که دارم، فقط وجودش را ندارم …

نوشته‌شده در Uncategorized | 6 دیدگاه