ناشناس

یک وقتهایی هست که آدم یک نفر را لازم دارد که بغلش کند و دلداری اش دهد. درست همین وقتها ، همیشه هیچکس نیست. همیشه تنها تنها درد میکشی و تنها تنها تمام غمهایت را فرو می دهی. دلم گرفته است. دلم عجیب گرفته است. و هیچ طوری ، هیچ طوری وا نمی شود. شاید همین بهتر باشد. همین تنها تنها غصه ها را خوردن. همین تک خوری کردن. شاید همین بهتر باشد از اینکه دردت را به کسی بگویی که تو را نمی داند. فقط می شناسد. شاید همین بهتر باشد که با غریبه ها صحبت نکرد ، که شاید یکی گرگ از آب درآمد و از راه غصه هایت ، راه شکستنت را یادگرفت. که آدمها از گرگ ها بدترند. که گرگ برای سیر کردن شکمش طرفند میزند و آدمها برای سیر کردنِ طمع و حقارتشان که تمامی ندارد. که آدمها به مراتب ترسناکتر از گرگ ها هستند. که گرگ ها نهایت گروهی رویت می افتند و لقمۀ شامشان می کنندت و آدمها …
امان از آدمها …

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

شبکار

ساعت پنج صبح است. چشمهایم را باز می کنم . هنوز نیامده است. هوا سرد است. وقتی او نباشد ، عجیب همه جا سرد می شود. پتو را می کشم تا گردنم بالا. زیرش مچاله می شوم. چشمهایم را می بندم.

صدای چرخیدن کلید در قفلِ در می آید. چشمهایم را باز می کنم. ساعت 6 صبح است. در باز می شود ، بعد بسته می شود. احساس آرامش می کنم. صداها را دنبال می کنم. ساکِ غذایش را روی کانتر آشپزخانه می گذارد ، می رود دستشویی ، بعد می آید داخل اتاق خواب. خواب و بیدارم. منتظرم زودتر پتو را بزند کنار و بیاید کنارم بخوابد و من خودم را در آغوشش مچاله کنم و  بخوابم. خسته است. خیلی خسته است. خستگیِ مردانه اش را دوست دارم. خستگیِ تمام شب تا صبح کار کردنش را ، و غُر نزدنش را از خستگی ، دوست می دارم. اصلن از وقتی شب کار شده است به نظرم سکسی تر شده است. من همیشه از مردهای سخت کوش خوشم می آمده است . مردهایی که پشت میز می نشینند و یکسره با تلفن برای هم خالی بندی می کنند برای من جذاب نبوده اند. لباسش را در می آورد ، می خوابد کنارم روی تخت ، خودم را به او می چسبانم. مرا می بوسد . چشمهایم را می بندم. آرامم . خیلی آرام …

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

زندگی با دو نفر

برداشت یک – نور خورشید از لای پرده ها روی صورتم کوبیده می شود. صبح شده است. طبق معمول ، بوی شامپو از توی حمام، آمده است توی اتاق خواب، و با بوی اودکلنی که توی اتاق خواب قاطی شده است هم نمی تواند بوی لباسی که در حال اتو شدن هست را پنهان کند.چشمهایم را باز می کنم. حسابی بزک دوزک کرده است و دارد شلوارش را دوباره اتو می کند. چشمهایم را میمالم و می گویم : «صبح بخیر» جواب می دهد :» بعد از اینهمه سال نفهمیدی کدوم شلوارو خط اتو بندازی کدومو نندازی» می گویم: «خب مگه میخواستی این کتون سفیده رو خط بندازم؟» با عصبانیت به ساعتش نگاه می کند و می گوید :» این سئوالت جواب نداره! چون صدبار گفتم قبلن اون کِرِمه خط نمیخواد این سفیده میخواد» پتو را کنار می زنم می گویم : » بده درستش کنم» جواب می دهد :»لازم نکرده! اتو کاری تو رو قبول ندارم» می روم پایین یک قهوه برایش درست می کنم با چند تکه کیک می گذارم روی کانتر آشپزخانه. از پله ها پایین می آید شروع می کند به تمیز کردن یکی از کفشهایش. فتیش کفش دارد. بطرز وسواس گونه ای کفشهایش تمیز و واکس زده هستند. «قهوه را از روی کانتر بر میدارد ، در را محکم می کوبد و می رود.

برداشت دو – بوی چای معطر، و نان تازه ازداخل  تُستِر توی خانه پیچیده است. ساعت که زنگ میزند مثل فنر از جایم میپرم. صدایش می کنم. می گوید :»جانِ دلم» می گویم : «دمِ صبح کجا بودی؟» می گوید: «تو که گفتی اینقدر تو رختخواب وول نخور، ترسیدم بدخواب شی ، اومدم رو کاناپه خوابیدم» می گویم : «پتو ننداختی رو خودت؟» می گوید :» ترسیدم در کمد رو بازکنم پتو بردارم تو بدخواب شی ، تمام روز سردرد داشته باشی» می آیم توی آشپزخانه. املت درست کرده و روی کانتر گذاشته است. میگویم :»عجب دیوونه ای هستی تو. خب اقلن یه پتو رو خودت مینداختی» می خندد. یک تی شرت با یک شلوار جین می پوشد. درحالیکه دارد یک دستمال هول هولکی به کفشش می زند، میگوید :»قول بده از کالج که داری میری سرکار حتمن یه ناهار درست و حسابی بخوری» . قانعش می کنم که حتمن ناهار بخورم. بوسم می کند و می رود.

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه

فقط نمی دانم چه مرگم شده

اولین شبی که با او خوابیدم حتی درست و حسابی نمی دانستم اسم و فامیلش چیست. هیچ چیز به درد بخوری هم ازش نمی دانستم. فقط مست بودم و حشر زده بود تا خرخره ام بالا و صبح که بیدار شدم دیدم در آغوش او هستم . یادم هست که گفت: «چقدر تو آرومی دختر» و من گفتم : «یادت باشه هیچوقت روی آرامش توی مستی حساب نکن» و بعد از یک مدت که هی آمد و رفت و با من خوابید و صبح که بیدار شد دید من در آغوشش ولو هستم و دارم خواب پادشاه هفتم ، هشتم را می بینم، یک بار به من گفت : «چقدر خوابیدن با تو لذت بخشه» خندیدم و گفتم : » همتون اولاش همینو میگین . یه چند وقت که قشنگ سیر شدین و آب کمر قشنگ خالی شد، خوشی میزنه زیر دلتون و اونوقته که بنده از زیرتون به زیر کونتون تنزل مقام پیدا میکنم» و بلند بلند می خندیدم. اوایل از شنیدن این کسشرهای من ناراحت می شد ، ولی بعد از مدتی او هم پا به پای من می خندید. چند ماه گذشت. او عاشق و عاشق تر شد ، و من نه تنها به زیر کونش تنزل مقام پیدا نکردم ، بلکه رفتم آن بالا بالاها که خوابش را نمی دیدم.  او از آن چیزی که روز اول بود هزار مرتبه آرام تر و مهربانتر ، و من وحشی تر و هار تر شدم. مدام عن بازی در آورم و حالگیری کردم. حالا دیگر تنهایی می رود در بالکن سیگار می کشد و به دور دستها خیره می شود و فکر می کند. از پنجره نگاهش می کنم و مطمئنم دارد در دلش از خودش سئوال می کند چرا من اینقدر گُه شده ام ؟ شاید هم به من فحش می دهد یا به زمانه که اینقدر مزخرف است و به محض اینکه عاشق کسی شوی ، از چشمش می افتی و خارت را میگاید. بعد هم دلش برای خودش که گیر دیو دوسری مثل من افتاده می سوزد و چند قطره هم اشک می ریزد. تنها می رود بیرون ، خرید می کند و احتمالن در دلش به این دنیای کیری فحش و لعنت میفرستد. نمی دانم در درونش چه خبر است ولی درون خودم را میدانم که بغایت آشفته و بهم ریخته است . آنقدر که دلم می خواهد تنهای تنها باشم تا بمیرم.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

انتها…

از مغزم شروع می شود. بعد می رود کمی پایین تر ، روی بصل النخاعم استاپ می کند ، همینطور مغز و بصل النخاعم خواب می روند ، همینطور خواب می روند ….

از لحظه ای که کمرم هم خواب می رود، تا لحظه ای که به نوک پایم می رسد فقط دو یا سه ثانیه طول می کشد ، بعد نمی دانم چه ربطی به ریتم تنفسم دارد ، ولی تنفسم خیلی تند می شود … خیلی …

چشم باز می کنم ، می بینم سرم روی سینه اش افتاده ، نمی توانم تکان بخورم. موهایم را از روی صورتم کنار می زند ،  به قیافۀ بیحالم نگاه می کند  و قربان صدقه ام می رود .

می گوید » درخشش چشمات صدبرابر شده»

ساکتم … خیلی ساکت …

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

زخمدار

زخمهایی هستند که هیچوقت خوب نمی شوند. فقط جایشان عوض می شود. یعنی اتفاقهای جدید می آیند جلویشان را می گیرند و آن پشت مُشت ها ، پنهان می شوند. ولی از بین نمی روند. یک مدتی می گذرد و مثل لباسهایی که در کمد ، آن زیرها مانده اند و خیلی وقت است ندیدمشان ، یادمان می رود که داریمشان.فقط کافیست یک اتفاق کوچک بیفتد  که  تلنگری بزند تا بفهمی آن زخم، سُر و مُر و گنده ، آنجاست. آن اعماقِ وجودت. فقط زیر اتفاقها ، به مرور زمان ، مخفی شده است.

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه

انعکاس

من چیز خاصی نگفتم . فقط گفتم چقدر تنهام ، ولی تو رفتی در لاک خودت ، کمی اشک ریختی ، بعد پرسیدی : چه چیزی در زندگی ام کم دارم ، و بعد از اینکه ساکت شدم، رفتی در تراس، و ساعتها سیگار کشیدی و تا وقتی که بروم در تخت خواب ، دیگر بر نگشتی !

من آن لحظه دلم نیامد به تو بگویم ، یعنی دلم نمی خواست بگویم ، دوست داشتم خودت بدانی ، که ندانستی. دوست داشتم خودت باور کنی که من چقدر خوب زیر و بمِ همۀ رابطه ها را شناخته ام و حتی قبل از اینکه شروع شوند ، آنها را از بَرَم. ولی تو به حرفهای من خندیدی و گفتی ده سالِ دیگر هم همین طوری می مانی. همین طوری که من راه بروم و تو هِی از قد و بالای من و از برجستگی های روی رانهایم و راه رفتنم و باسنم وقتی که راه می روم ، تعریف کنی و هر روز من را قشنگ تر از روز قبل ببینی و من هی بگویم من هم مثل همۀ دخترهای دیگر ، یک دختر معمولی ام و تو هی بگویی من دنبال مس میگشتم و طلا گیرم آمد.

امروز که گفتم تنها هستم ، فقط برای این بود که دیدم بعد از چند ماه کم کم از من می خواهی فلان جایم را عمل زیبایی کنم یا موهایم را بروم آرایشگاه و فلان مدل درست کنم … دوست دارم اقلن در اینجا ، خودم باشم . تو بگو میتوانی خودم را دوست داشته باشی؟

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه