هر چه فکر کردم از کجا شروع کنم ، نتوانستم تصمیم بگیرم ، از نگاههای عمیقی که بین آن جمعیت در چشمانم خیره می شد، شروع کنم ، یا از پاستیلی که آورد و روی میزم در رستوران گذاشت و بسرعت برق ناپدید شد ، یا دادن پاکت سیگاری که اصلا نمیدانم چگونه فهمید سیگار مورد علاقه من است.
گاهی همه چیز خیلی راحت شروع می شود ، راحت تر از آن چیزهایی که تا بحال تجربه کرده ای یا در داستانها خوانده ای ، گاهی فقط کافیست دستی جسارت کند ، برود توی صورتت ، و موهایت را کنار بزند تا صاحبش بتواند صاف در چشمانت خیره شود و دلت را بلرزاند و تو را همانطور جلوی درِ اتاقت مبهوت ، نگاه دارد و قبول کنی که دعوت آن غریبه را برای رفتن به بار ، بپذیری.
از همینجا شروع می کنم . چطور است؟ از زدن گیلاسهایمان به همدیگر. آرام و متین نشسته بودی و من را که مثل جغجغه یکسره از این طرف و آنطرف صحبت می کردم ، فقط نگاه می کردی. گهگاه فندک را میگرفتی جلوی سیگارم و یا برای خودت سیگاری روشن میکردی و باز به حرفهایم گوش میدادی. تا اینکه دستم را گرفتی در دستانت ، صاف در چشمانم خیره شدی و گفتی : «تو بینظیری . تو فوق العاده ای ، به من قول بده قدر خودتو بدونی ، قول بده» و بعد بوسه ای بر آن زدی و باوجود اینکه شرم را در چهره ام حس کردی ، دیگر رهایش نکردی . دلم بدجوری لرزیده بود. لرزيد براي در اغوش يك نفربودن ..اينكه در اغوش يك مردباشم و از تمام هزار سال تنهايي ام سخن كنم و بعد ارام بخواب روم …..به خواب روم به بهاي تمام سالهايي كه ارام نخوابيده ام . من فقط دلم لرزيد، لرزيد چون سالها بود دلم لك زده بود براي اينكه سرم روي شانه كسي باشد ، كه دلم به دلي قرص باشد..كه بدانم كسي در اين دنيا هست كه ميشود به يادش خنديد، گريه كرد، مست كرد و اهنگ هاي عاشقانه گوش داد. سرم را گذاشتم روی شانه ات . آدمهای اطراف را نمی دیدم . فقط تو را میدیدم که چه مردانه آغوش برای همۀ دردهایم گشوده ای. سرم را برگرداندم ، لبهایم را به لبت نزدیک کردم و به یاد ماندنی ترین بوسه را در همان بار ، به یادگار بر روی لبانت گذاشتم.
قرار شد که برگردیم به هتل و تو بیایی به اتاق من. درست همان لحظه که من جوراب شلواری نازکم را از زیر دامن کوتاهم پائین میکشیدم ،در زدی. در را باز کردم، آمدی داخل . عذرخواهی کردم . گفتم ببخشید داشتم جورابمو در میاوردم. گفتی راحت باش. و سرت را به چیزی گرم کردی. جوراب را که در آوردم دیدم کنار دیوار ایستاده ای. بیقرار آغوشت شدم. نزدیکت شدم. صدای ضربان قلبم سکوت اتاق را می شکست. صورتم را به سینه ات چسباندم و تو دستانت را دورم حلقه کردی. آه که چه آرامش عمیقی در میان بازوان تو پنهان بود و نمی دانستم. سرم را بالا گرفتی و عمیق ، بوسیدی ام. دیگر چیزی یادم نمی آید. به خود آمدم دیدم لخت زیر تو خوابیده ام و نفس نفس می زنم . می لرزم . خیس از عرق شده بودم. در آغوش هم به اوج رسیدیم و بی حال کنار هم دراز کشیدیم . سرت را بلند کردی به اندام من که بی حال میان آغوشت افتاده بود نگاه کردی و گفتی : وای مثل حریر میمونی تو بیشرف . و باز در آغوشت مرا فشردی. صدایت چقدر آرامش بخش بود وقتی برایم می خواند: «من از عطر تو سر رفتم ، نگو نه .. به جنگی پر خطر رفتم نگو نه … » و همینطور با بوسه هایی که سخت نشئه ام کرده بود ، در آغوشت بخواب رفتم.
حالا که مزه داشتنت زیر زبانم رفته است ، نداشتنت، عجیب سخت است …